جمهوریت شرافت و وجدان را فروخت
طالب رسید و جملهء واخان را فروخت
با آنکه گفت گوشِ تو افغانی است ولی
افغانی بود که آمده افغان را فروخت
ما را مخوان ، کافر و بی دین و ناخدا
کین زاهدِ خدازده قرآن را فروخت
زن را ببست گوشهء زندانِ تنگ و تار
بازیچه ها و خندهء طفلان را فروخت
سربازی بود بسته به زنجیر دشمنان
زینرو به دستِ دشمنی سلطان را فروخت
دارم دعا ، روزی به دوزخ برد خدا
آن دیوی را که تختِ سلیمان را فروخت
این کافرست، گفتهء ارغند به شهرِ نفس
پای دکانِ کافری ایمان را فروخت

احمدولی ارغندیوال
