خنده بر لب شو، نگه در چشم و جان در تن بیا
دربِ دل قفل است، همچون عشق شو، رهزن بیا
با جهان آمیختی، آویختی و ریختی
ای «منِ» بیگانه، بی من میروی، با من بیا
کاروانها بی ره و مقصود پر از بارِ هیچ
شهرِ رویا را بکن بر پا و پیافگن بیا
مثل یک آتشفشان در سینهی خود کن سفر
پنجه زن بر آفتاب، از خویش بی رفتن بیا
چشمهی خشکیدهای، بیآب نامت چشمه نیست
قطرههای اختران برچیده، در دامن بیا
کوهِ پر الماسی و در ظلمتِ خود خفتهای
تا درخشانی بیاری، باز شو، بشکن بیا
شوکرانِ زندگی تا قطرهی آخر بنوش
در جدالِ عشق در نابودن و بودن بیا
مرغ رویا بالِ جان، از لانه هایت هوش کن
تنگ اگر دل شد به سر، از سر به دل پر زن بی
سپتامبر ۲۰۲۳
