جبهه مردم افغانستان
(جما)
د افغانستان ولس جبهه
Afghanistan people’s front

سيد جمال الدين اسدآبادی و پيروان او

قسمت دوم

به ادامه گذشته :

سيد جمال الدين اسدآبادی می نويسد :

« با قدرت موعظه ی اسلامی ، جز با راه حل اسلامی نمی توان طرف شد ، و جز خود مسلمانان ، کسی نمی تواند با اين مدعی درگير شود و جلو رشد او را بگيرد . »

به بيان ديگر ، اسدآبادی پيشنهاد می کند که آتش را با آتش و اسلام را با اسلام بايد پاسخ داد . ظاهرا انگليسی ها پيشنهاد اسدآبادی را جدی نگرفتند که اين رويه ، باعث خشم او شد . با اين حال ، محمدعبدو به لندن وفادار ماند . وقتی که راهشان جدا شد ، اسدآبادی به روسيه رفت و محمدعبدو راهی تونس ، در شمال آفريقا شد . از آن جا محمدعبدو « به صورت ناشناس و با نام مستعار، به کشورهای بسیاری رفت و به تقويت انجمنی که با اسدآبادی برپا کرده بودند پرداخت »(1)

پيام اين دو ، دست کم به توده ها ، ناب ترين شکل طرح وحدت جهانی اسلام بود :

دين اسلام حلقه ای است که مسلمانان همه ی کشورها را با یکدیگر متحد می کند و هرگونه رد پای نژادی يا ملی را از اهميت می اندازد … مردم مسلمان ، روزگاری در امپراتوری باشکوهی يگانه بودند و دستاوردشان آموزش و فلسفه و علوم بود که همچنان باعث مباهات مسلمانان است . بر هر مسلمانی واجب است که برای حفظ و احیای اقتدار اسلام و قوانين اسلامی در همه ی سرزمين هائی که روزگاری مسلمان بودند ، بکوشد… تنها راه علاج اين ملت ها آن است که به قوانين دين خود برگردند و همان گونه به انجام فرایض دینی بپردازند که در آغاز اسلام و روزهای خلفای اوليه می پرداختند… حاکمیت مقتدر بر همگان ، بايد با قرآن باشد .(2)

اين مفاهيم و رهنمودها را ، امروزه می توان به وفور و به طور عادی در ديگ جوشان اسلاميست ها پيدا کرد و از رساله های اخوان المسلمين ، يا بیانیه های القاعده در آورد . در سال های 1880 اما ، درکی تازه و انقلابی بود . در طول قرن ها ، مسلمانان نشنيده بودند که باید برای بازسازی جامعه بر مبنای روش های خلفای اوليه دعوا راه انداخت . پيام اين فراخوان به نیروهای مسلح که در نشريه همبستگی پايدار در باب تجديد حيات قوانين اسلامی منتشر شد و به « همه ی سرزمين هائی که قبلا مسلمان بودند » اشاره دارد ، در واقع برای بازپس گرفتن ، يا دوباره به اشغال درآوردن اسپانيا ، اروپای مرکزی و سرزمين هائی که به دست مسيحی ها ، يا ساير اديان افتاده اند ، حکم جهاد است . طرح و وعده ی اين دعوا ، در جنگ جهانی اول بر لورنس عربستان و دسته های اطلاعاتی او در مرکز مديريت عرب قاهره مسلط شده بوده که لندن ، پس از مرگ اسدآبادی و عبدو ، از آن استفاده کرد و مسلمان ها را برای ايجاد خليفه گری جديد اسلامی فعال کرد . اين خليفه گری جديد اسلامی ،بايد زمينه های نابودی امپراتوری متزلزل عثمانی را فراهم می آورد و روسيه را تهديد می کرد .

محمدعبدو که پس از سفرهای مخفیانه ی سالهای 1880 ، به مصر بازگشت ، ناظر بر اقدامات بريتانيا برای پراکنده کردن ناسيوناليست های مصری بود. در اواخر سال های 1880، عبدو بخت خود را با لرد کرامر حاکم بريتانيا در مصر آزمود . در 1888 ، به کمک لرد کرامر به مصر بازگشت و نخستين مقام

دولتی ، از مقام های متعددی که به او محول شده بود ، را به عهده گرفت . محمد عبدو هم ، مثل سيد جمال الدين اسدآبادی ، به آرامی از « فايده ی اجتماعی دين » (3) حرف می زد. کدوری در تحليل مجموعه ی سخنرانی او در بيروت ، که به نام رساله منتشر شده است ، از جمله می نویسد :

«کاملا روشن است که … صوفی سابق که در صورت ظاهر عالم دين بود ، در خفا مثل استادش متفکر آزادبود » .

در بازگشت به قاهره ، عبدو با لرد کرامر که مظهر امپرياليسم بريتانيا در مصر بود ، دوستی به هم زد .« بورن اولين بارينگ » نهال نظام قدرتمند و ستمگر بانکی خاندان بارينگ در لندن بود که در سالهای 1870 کميسر بريتانيايي اداره ی قرضه ملی مصر بود و بعد ذيحساب کل مصر شد . پس از آن که لندن شورش احمد عربی را در هم کوبيد ، در سال 1883 به عنوان مامور بريتانيا و سرکنسول به مصر برگشت و تا سال 1907 حاکم واقعی کشور بود . عبدو و کرامر ، دوست و محرم راز یکدیگر شدند .

يعنی يک اسلاميست نظامی و اشرافيت بنیانگذار امپراتوری بریتانیا که حامی او بود ، در رابطه ای سه جانبه با « با رينگ » . با حمايت کرامر ، محمدعبدو به سرپرستی کمیته ای برای سازماندهی مجدد الازهر گمارده شد . هم چون اين، سردبير روزنامه رسمی مصر شد و در شورای قانونگذاری مصر قرار گرفت که در اين سمت ، «عضو رده ی رهبری بود که نظرياتش در هر زمینه ای محترم شمرده می شد . محمدعبدو ، رئيس مهمترين کمیته شورای قانونگذاری مصر بود .» (4)

سرانجام ، در سال 1899 ، دو سال پس از مرگ سيد جمال الدين اسدآبادی ، محمدعبدو به عنوان مفتی مصر معرفی شد . در مقام مفتی ، محمدعبدو « در سراسر کشور مفسر عالی قوانين اسلامی ( شريعت ) بود و فتواها ، يا نظريات قانونی او ، در مورد هر مسئله ای که از او سوال می شد ، حرف آخر را می زد . »(5)

اين موقعيت ، ضمنا به او اين قدرت را می داد تا بر امور مربوط به سرپرستی اوقاف نظارت عالی داشته باشد. ( چنين موقعيتي را در ايران تحت اشغال اسلامی ها ، مرجعی به نام ولی فقيه دارد . – م )

با گسترش نفوذ محمد عبدو در مصر ، سيد جمال الدين اسدآبادی که به خاطر رد پیشنهادش به لندن برای برپا کردن وحدت جهانی اسلامی رنجیده خاطر شده بود ، چند سالی را در روسيه گذراند . بنا به قول کدوری ، سيد جمال الدين اسدآبادی حداقل يک بار « گماشته و در نتيجه مامور روسيه بود . » (6) بنا به گزارش ها ، اسدآبادی كوشيد تا نظريه ی شعله ور کردن شورش در هندوستان ، قلب امپراتوری بریتانیا ، را به مسکو بفروشد . گزارش اطلاعاتی سال 1888 بريتانيا حاکی است که اسدآبادی « چشم اندازقيام در هندوستان را که منتظر اشاره ی روسيه بود ، به بعضی مقامهای روسی قبولانده بود » . (7) به نظر می رسد که روس ها متاع اسدآبادی را نخریدند و او ، پس از نومیدی به لندن برگشت .

رابطه های اسدآبادی در لندن ، گوناگون بود . در دنيايي غوطه ور شده بود که گردابی از فكرها و انديشه ها و مسلک ها بود . گردابی مرکب از ماسون ها ، عرفان مسیحی قرن های اولیه ی مسیحیت ، عرفان اسلامی ، صوفی گری ، و ساير تجربه های مذهبی و علوم الهی ، در ترکيبی از نويسندگان ، سياحان و شرق شناسانی که شیفته ی به اصطلاح خاور نزديك بودند . لندن در اواخر قرن نوزدهم ، کوره ی گدازان فعالان مذهبی بود . آرزوی دستیابی به نوعی هدف مقدس و ايجاد زمينه هاي وحدت نظری ميان عقايد مختلف مذهبی ، نه تنها عده ای امپرياليست ، بلکه بسیاری از روشنفکران انگلیسی را در خود غرق کرده بود . اعتقاد به تلفيق عقايد مختلف مذهبی که بر نخبگان غلبه کرده بود ، به موازات اين انديشه رشد يافته بود که مگر آيين مذهبي جديد و دستگاه عقيدتی ديگری پديد آيد و بتواند در ميان فرهنگ های سرزمین های امپراتوری بریتانیا ، وحدتی ايجاد کند . مذاهب تجربی ، که ریشه های بعضی شان به قرن نوزدهم بر می گشت ، متداول شدند و دريچه های حوزه ی سيد جمال الدين اسدآبادی که نظرياتش رابطه عميق تری با تصوف ، برادری صوفی ها ، فراماسونری و فلسفه ی شکاک داشت ، به روی همه ی این مسلک ها باز بود.

يكي از مهمترين رابطه های سيد جمال الدين اسدآبادی در لندن ، با شرق شناس مشهور بريتانيايي « ادوارد گرانويل براون » بود. ادوارد براون استاد دانشگاه کمبریج ، بخصوص در رابطه با ايران و مطالعات دینی ، پدر خوانده ی شرق شناسی قرن بيستم است که تا زمان مرگش در 1926 ، نه تنها بر دانش پژوهان ، بلکه بر سياستمداران نيز تاثیرات شگرفی داشت . همان گونه که خواهيم ديد ، ادوارد براون در دوران درگیری گسترده بريتانيا در خاورميانه و در جريان جنگ جهانی اول ، معلم و دوست دو جاسوس و عامل عملیاتی بريتانيا ، « سنت جان بریجر فیلبی » و «ت. ای . لارنس» ( معروف به لورنس عربستان ) بود . در سال های 1880 و،1890 مدام به جهان عرب ، ترکيه و ايران سفر کرد و مطالعات گسترده ای را روی جنبش های مذهبی ، صوفی گری و گروه های مرموز مذهبی که در خاورميانه سربرآورده بودند ، انجام داد و در اين امر تخصص يافت.

معلم ايرانی ادوارد براون ، ميرزا محمد باقر بود . براون درباره میرزا باقر می نويسد :

« در نیمی از جهان سر آمد بود ، مدام می آموخت و خوب می آموخت . شش زبان را کامل می دانست و به طور متوالی ، هم شيعه محمدی بود ، هم درویش بود، هم مسیحی بود ، هم ملحد بود و هم یهودی . ميرزا محمد باقر ، نوعی نظام دینی ساخته بود که خاص خود او بود.»(8 ) خود او ، نام اين مشرب را « اسلام – مسیحی گری » گذاشته بود . براون و ميرزا باقر به هم نزديک شدند و براون که از کارهای « ژوزف دوگوبينو » کارشناس خارق العاده ی اديان آسيای مرکزی الهام گرفته بود ، غرق در جنبش های مثل بهائی گری شده و شیفتگی او نسبت به اين آيين عجيب و غريب ، روز به روز بيشتر شد . درست مثل آيين « اسلام – مسیحی گری » ميرزا باقر ، بهائی گری هم آئين غير متجانس و تلفیقی را که در ايران بنيان گذاری شده بود ، اما در دوردست های حيفا و نقاط ديگر نيز پاسدارانی داشت ، ترويج کرد . تا سال ها ، بهائی گری در خاورميانه مورد سوء ظن قرار داشت . ذهن های شکاک رهبران سياسی و مذهبی ، آنان را متهم می کردند که با ماسون ها و اطلاعات بريتانيا روابطی دارند . اما ، واقعيت اين بود که بهائی ها آشکارا طرفدار انگلیسی ها بودند و پس از جنگ جهانی اول ، يکي از بنيانگذاران بهائی گری به نام عبدل بها ، به پاداش خدمت به شاه امپراتوری بریتانیا ، از بريتانيای کبير لقب «سلحشور» گرفت . شايد بتوان گفت که ادوارد براون در غرب سرکرده ی تبلیغات برای بهائی گری بود ، و ظاهرا باور کرده بود که مقدر شده است جنبش بهائی نقش شکل دادن به آينده دين در خاورميانه را داشته باشد .

سيد جمال الدين اسدآبادی و محمد عبدو ، هم با ادوارد براون در رابطه بودند ، هم با ميرزا باقر و هم با جنبش بهائی . بنا به نوشته ی کدوری ، در زمانی که سيد جمال الدين اسدآبادی و محمد عبدو در پاريس همبستگی پايدار را منتشر می کردند ، ميان عبدو و ميرزا باقر مباحثی در مورد دين و قرآن جريان داشت و اسدآبادی اين روزنامه را برای رهبران جنبش بهائی در ستاد خاورميانه ی آنان می فرستاد . در دوران اقامت اسدآبادی در ايران – و در جريان آن که از نزديکان و صاحب منصبان شاه شد – ملکم خان ؛ پسر بنيانگذار انجمن فراماسون های ايران ، سال ها سفير ايران در لندن بود . ملکم خان هم ، مثل اسدآبادی و میرزا باقر ، معتقد بود که « دين انسانيت » متحول و جهانی ، پيش شرط اقدام سياسي در خاورميانه ، به خصوص ايران است . اگرچه اسدآبادی هرگز دست از خطابه های خود در حمايت از قرائت بنياد گرا از اسلام برنداشت ، تحت تاثير ملکم خان « انجمن عرب فراماسونری » را تاسيس کرد . (9) به نظر می رسید که اسدآبادی بوقلمون صفت ، معتقد است برای ساده دلان اسلامی و توده ها ، بايد ترکیبی از اسلام ساده شده را تجويز کرد ، منتها بر آن بود که بايد تلفيقي از اسلام جهانی براين بيان و جريان حاکم باشد.

با اين حال اما ، دست کم در بخش هائی ، نقش اسدآبادی به پايان رسيد . بيشترين سالهای پایانی عمرش را ، با حمايت ملکم خان ، به عنوان یکی از نزدیکان و صاحب منصبان شاه (ناصرالدين شاه قاجار– م) ، در ايران گذراند ، اما موفق نشد عقايدش را به شاه و نخبگان ايرانی منتقل کند . شاه که از متوسل شدن اسدآبادی به آخوندهای ايران به تنگ آمده بود ، وارد عمل شد . « شاه ، سرانجام حريم مسجد را شکست و اگر چه در آن لحظات اسدآبادی در بستر بیماری بود ، او را دستگير کرد و به مرز ترکیه فرستاد ». (10) مدت ها اسدآبادی ميان تركيه ،افغانستان و ايران در سال های 1890 ، دست به دست می چرخید و به قول کدوری « توجه اداره های امنیتی و اطلاعاتی را به خود مشغول کرده بود. » (11)

در لحظات پایانی عمر اسدآبادی ، بريتانيا بار ديگر کفالت او را به عهده گرفت :

« در سال 1895 که اسدآبادی مقيم استانبول بود ، تقريبا دو سال پيش از مرگش ، متوجه شد که وارد ليست سياه سلطان عبدالحميد شده و مورد تهديد اخراج به ايران قرار گرفته که حکم قتل او آنجا صادر شده بوده . پس ، از سفير بريتانيا درخواست کرد تا از او به عنوان تبعه ی افغانستان حمايت کند »(12)

سفير بريتانيا به اسدآبادی گذرنامه ای داد تا بتواند قلمرو سلطان را ترک کند . بعد ها اما ، مبلغ سيار وحدت جهانی اسلام ، دوباره به ترکيه برگشت و در سال 1897 بر اثر سرطان جان سپرد . ادوارد براون ، در کتاب کلاسيک « انقلاب ايران » که به سال 1910 منتشر شد ، سيد جمال الدين اسدآبادی را بسيار برجسته کرد و نوشت که او ، پس از مرگش نيز تداوم خواهد داشت.

لرد کرامر اما ، به عنوان فعال ترين امپرياليست ، شايد حرف آخر را ، پس از مرگ سيد جمال الدين اسدآبادی و محمدعبدو ، نخستين نسل طرفدار احیای اسلام گرایی ، در باره آنان زده باشد. « اين دو ، گمراه تر از آن بودند که بتوانند مدتی طولانی با مسلمان های محافظه کار دوام بیاورند . آنقدر هم اروپائی نشده بودند که در تقليد روش های غربی موفق باشند . نه برای مسلمان ها لقمه ی دندان گيری بودند ، نه برای اروپایی ها ». لرد کرامر تاکيد می کند که پان اسلام اسدآبادی و عبدو ، تجربه ای ناموفق و کتابی بسته بود که نياز به بازنگری اساسی داشت . طنين فراماسونی و مدرنيسم جهانی در مشرب اين دو، آنگونه با موضوع فراخوان به بازگشت به اسلام ناب قرن هفتم در نیامیخته بود که بتواند باعث بيعت روحانيون ، يا نوگرايان شود . پس از مرگ اسدآبادی و عبدو اما ، روزنامه نگاری به نام رشيد رضا که بنيانگذار نشریه ی « فانوس دريايي » بود ، عقايد شان را حفظ کرد . فانوس دريايي ، با پی گيری و تبليغ مستمر آن عقايد ، توانست اندیشه های آنان را وارد سلفيه ی مصر و اخوان المسلمين کند . در اين دو بستر بود که انديشه هاي اين دو ، خاک حاصلخيز بيشتري پيدا کرد . در عين حال ، انگلیسی ها در مرحله ی دوم سیاست استعماری خود ، ابهام نظریه ی اسلام گرایی تندرو را در خاورميانه کاهش دادند و به ايجاد وهابیسم عربستان سعودی رسيدند .

—————————————————————–

1- کدوری ص 58

2- به نقل از آدامز ، صفحه های 59 و 60

3- کدوری ، ص 14

4- ادامز ص 83

5- ادامز ص 79

6- کدوری ، ص 56

7- به نقل از کدوری ص 57

8- در کتاب يک سال در ميان ايراني ها Browne.G.E صفحات 13 ، 14

9-برای جزئيات رابطه ميان خان و اسدآبادی به صفحه های 22 و 23 کدوری مراجعه كنيد .

10- آدامز ، ص. 11

11-کدوری ، ص . 4

12-همان ماخذ ، ص . 5

اقتباس شده از کتاب : بازی شیطان جلد اول

بیان دیدگاه