دروصف ( سيدال سخندان)
كه ازما پيش، ترك سر نمودى
كه با خون شرافت جوش پاكت
ره پيكار ما را تر نمود ى
ترا گويم كه كوهستان پا مير
سيه پوشيده يكسر در غم تو
ترا گويم كه رود مست آمو
زند سر را به سنگ از ماتم تو
ز چشم خشمگين همر هانت
زبانه ميكشد هر شعله تا اوج
به قلب فرد فرد انقلابى
شرنگ خشم و نفرت مى زند موج
تو با انگشت خون آلوده مرگت
در اين جا فصل نو را باز كردى
نواى كهنه ، ديگر بى اثر بود
سرود ديگرى را ساز كردى…
مپندارى كه خونت گشت پامال
كه هر قطرهً ان ، شعله بيز است
غروبِ اخترِ خونين عمرت
طلوعِ آ فتابِ رستخيز است
تو ميگفتى كه » من پروانه خويم «.
سراپا سوختى، آمد يقينم
مرا درس فدا كارى تو دادى
براى تو درود آتشينم !
* * *

