نويسنده: فرید هیرمند
شهر کهنۀ کابل که در دوران زندگی عشقری هنوز زیاد کهنه نبود، زادگاه و برخاستگاه افرادی از طبقۀ متوسط جامعۀ تازه شهری شده ای بود که اکثریت شان از قشر پائین این طبقه بودند که اجتماع بسیار قریب به روستا نشینان را به می نمایش می گذاشتند که فرهنگ تازه شهری شده اش هنوز فاصلۀ جدی میان شهر
و ده را افاده نمی کرد و صوفی غلام نبی «عشقری» زبان رسای همین جایگاه بود، محلاتی که تازه به سوی شهری شدن تمام عیار روان بودند، ولی زبان عشقری با ریشه های محکم و سالمند، زبان یک مرحلۀ انتقالی نبود، این زبان وسیلۀ عالی برای شرح آن دوران و گذشته ها و بازگویی قد و قامت هر مرحله ای شناخته می شود. تنها زبان و شیوۀ بیان عشقری نیست که هویت شهر کهنۀ کابل بر آن حک شده است، مضمون و محتوای اشعارش شرح حال همان محل نیز است.
زبان عشقری در آن دوران با تحولات ناشی از آمیزش زبانی و گسترش روابط انسانی به شکل امروزی متحول نه گردیده بود، به همین جهت بسیاری از اصطلاحات ناب و اصیل «کابل قدیم» در زبان عشقری می درخشد که امروزه کمتر معمول است، ولی خوش آهنگی و زیبایی لهجه اش را حفظ کرده است.
گرچه خاستگاه عشقری قشرتقریباً مرفۀ متوسط است ولی خود بعد از مرگ پدر، مادر، و برادر به صوب صف پائین این قشر می لغزد و همان است که در اشعار او ما فریاد رسای همین گروه اجتماعی جامعۀ شهر کهنۀ کابل را می شنویم، از اشعار او عطر خاطره انگیز کوچه، پس کوچه های «قورتای چنداول و کوچۀ چار سوی آن و گذر شاه سمندان»، «چهارراهداری عاشقان و عارفان»، «کوچۀ چقرک سراجی» » بازار کاه فروشی جاده»، » کوچه چاه مداح دروازۀ لاهوری»، «قصاب کوچۀ کهنه فروشی معروف کابل»، گذر بابای خودی شور بازار(محل اقامت عشقری) و …. با آن سماوار هایش، ، کله پزی هایش، شش کباب پزی هایش، با آن دکان های نان قاق فروشی هایش، با آن روده و شکمبه فروشی هایش، با آن پلوتولکی، قورمۀ جیگر فروشی هایش و.. … بخش زیاد این مرکبات اجتماعی – اقتصادی گویای واضح آن است که محیط اجتماعی و منبعۀ الهام شعری عشقری چه ها و کی ها بوده اند؛ اکثریت طبقات و اقشار فقیری که در شهر عشقری زندگی میکردند، بُعد انسانی همین مرکبات بودند.
آری در آنجا حلیم پزی هم داشتیم، چاینکی – که پسان ها برای پولداران و عده ای از خارج نشینان «غذای لوکس…!!» شد، شیر و قیماق فروشی، پنیر های خاص مانند پنیر «کشمش پنیر»، پنیر خام، آشاوه پنیر که فقرا رنگش را هم نمی شناختند.
قابل توضیح است که «حاکمیت خلقی…!!» در دوران سلطه اش بعد از قیام چنداول این محله را زیر زنجیر تراکتور هایش له نمود که نمیدانم از کوچه های متنوع آن نشانی مانده است یانه…؟؟ و نیز در طی همین چند دهۀ اخیر شهر کهنۀ کابل با بی اعتنایی تمام به خاک یک سان شد هم در مرحلۀ جنگ های آزمندان تنظیمی و هم در جریان چپاول حریصان ثروت و دارایی های عمومی و خصوصی، و به جای رهایش گاه های اصیل و ثقه آن، عمارت های بدرنگ و بدسلیقه و بی نام و نشان برافراشته گردیدند و حالا اسم و نام و نشان بسیاری از محلات شهر تأریخی کهنۀ کابل از صفحۀ هستی حذف و پاک گردیده است.
و «کهنه فروشی» کابل که غربا از آن جا کوش و لباس و کلوش و پیزار می خریدند، بعد «لیلامی فروشی ها» گل کرد، و قشرمستضعف به این لیلامی فروشی ها روی آورد، که امتعه اش البسۀ «دست دوم» از خارج آمده بود، از کشور های که می توانستند، پوشش های شان را قبل از فرسوده گی نهایی تبدیل کنند.
و بوریا فروشی که مردم با آن منازل شان و مساجد را فرش میکردند، در نگاه واقعگرایانه، همین ها ملحقات وسایل زندگی اکثریت بودند.
افتاده عشقری را بالای خاك ديدم
گفتم به اين اديبی يك بوريا ندارد
خانه ها و دیوار های گلی و کاه گلی که گاهی بوی خوش کاه گل کاری اش به انسان طراوت مادر طبعیت را میداد و تعدادی از این خانه ها چنان سالمند شده بودند که انگار خدای ناخواسته کدام دیوار آن فرو نریزد، تنگی کوچه هایش هیچ وقتی ناامن نبودند، با آنکه لوکس و مدرن نبودند اما با وجود نداشتن کانلیزاسیون، تا حدی نظافت عمومی را رعایت میکردند.
شهر کهنه نشینان کابل در ادوار مختلف باسواد، میرزا، کاتب، مأمور، معلم، محاسب، شاعر، نویسنده، نقاش، صحاف، مطبوعاتی، کتاب فروش، مفتی، قاضی، روشنفکر و مبارز سیاسی به جامعه تقدیم کرده است. اگر محاسبه گردد، این کهنه نشینان کابل در هر مرحله ای از تأریخ کشور برای آزادی و محو اسارت – به تعبیر گستردۀ آن – قربانی های زیادی داده اند ولی هیچگاهی در ازای آن تقاضای غصب قدرت و حکمرانی جبری را بر کشور نداشته اند.
عشقری فرزند همین حول و حوش بود، اشعارش و اندیشه های که در آنها جا داده می شد، خالص دست نه خورده و بدون آمیختگی با «اندیشه های نو وارد شده» است، عشقری بازگو کنندۀ وضع آرمان ها و رویا های طبعی کهنه نشینان بود که آوازاقشار هم خط کهنه نشینان، در سراسر کشور را همنوا می ساخت، به نوشتۀ جناب معروفی استاد سواد دری« عشقری شاعری بود افسرده دل و از قشر پائین توده های محروم…»…
گاهی دل آدم را میگیرد که اشعار عشقری را در چنان رنگ و البسه ای بسته بندی میکنند که این اشعاراز هویت اصلی خود به دور می ماند، از او چهرۀ بشاش و خوش و راضی از تمام آنچه در دوران زندگی او میگذشته است، را به ما معرفی میکنند، شاید چنین جعلی در حق هنرمندان زیادی به عمل آمده باشد، که شاعران جدی و تراژیک سرا ( غمنامه سرا) را با روحیۀ «دسکویی» به نسل جدید به معرفی میگیرند. توجه باید کرد آثار ماندگار یک هنرمند که پیامی برای نسل های مختلف دوره های مختلف دارد، کاملاً متفاوت است با آن اثری هنری که رنگ آمیزی اش می کنند، تا به خورد مود روز جهت جلب «بازار» برابر شود…
آری عشقری شاعر غم شناس، غم دیده و «افسرده دل» بود او خوشی ها را هم مدح و ستایش میکرد، خوشی های که باید میسر می بودند، که نبودند، او چنان در اشعارش از حزن و تیره گی دوران و فقدان امید حرف میزند که حد اقل در آن نحو و با چنان الفاظ و بی ساختی، کس دیگری کمتر، سروده و حرف زده است، او فرزند رنج بود، نه از بالا و نه از کنار و بلکه از دل قشر متعلقه اش صدا بر می آورد. منابع الهام او تصنعی نبودند، خود او جز آن منابع می توان بود.
ز بازار محبت غم خريدم
خريدم غم وليكن كم خريدم
همين داغی كه حالا بردل ماست
ندانم از كدام عالم خريدم
عشقری دشواری و ثقلت تحرک اجتماعی را حس میکرده است، به همین جهت میگفته که:
کام دل حاصل نمودن از فلک آسان مگیر
کی دهد حلوا به کس تا یک دو دندان نشکند
در میان لای و گل خیر است اگر نانم فتاد
بوتل تیلم در این شام غریبان نشکند
گرچه شاید عشقری حتی اسم «خود سانسوری» را نه شنیده بود، اما به خود توصیه میکرد که:
زین قصه بوی خون دهد ای عشقری خموش
هر جا مکن برای خدا این صدا بلند
ولی غزلی از عشقری که مرا زیاد مشغول ساخته و پرسش های در ذهنم خلق کرده است، غزلی است که در زیر می خوانیم، نمی دانم بالای این مرد برزگوار، صوفی، نیک اندیش و مسکین چه آمده بود که از جنازه و میت خود چنین سیمای میدهد، چنین پیش آمدی که به شدت از آن بوی خود آزاری (مازوشیزم) می آید، خود کمتر بینی مفرطی که زادۀ عوامل برونی و محیط زندگی خواهد بود که در آن تمنای بی نیازی از مدد دیگران را نیز می توان حس کرد .ولی با خواندن آن چنان حزن و تأسف به انسان دست میدهد که جیگر را پاره میکند، آخر مگر از عشقری شاعرشهر کهنۀ کابل چگونه استقبالی میگردیده که او برای جنازه اش همچو «مراسمی» می اندیشیده است…؟؟، به آن زبان رسای کهنه نشینان کابل چه توجه و برخوردی شده بوده است که از جنازۀ خود، این گونه «بزرگداشت»، حدس می زده است…؟؟
آئینه را به پیش دهانم میاورید
نام مرا زصفحۀ هستی برآورید
من را به شست و شوی و به تکفین چه حاجست
پیش از جنازه ام به مغاکی درآورید
تکلیف جسم من سر دوش کسی مباد
از خانه تا حضیره به پشت خر آورید
این کهنه دلق من بر اسقات کافی است
مثل غریب کم بغل بی زر آورید
حلوای شامی ام به جهان اینقدر بس است
بر مرچگان تربت من شکر آورید
این است حاجت دل بیچاره عشقری
ای دوستان زر و شفقت برآورید.
حرمت و یاد این شاعر گرانقدر و معظم گرامی باد.


6 پاسخ به “عشقری، فریاد عاجزانۀ شهر کهنۀ کابل”
Mohmmad Hussain
روح حضرت عشقری این شاعر وارسته ما شاد یادش گرامی باد۰
لایکلایک
Rohgul Hashmat
نظربه مطالعه زندگی عشقری پدری ایشان از جمله تاجران مشهور بین بخارا و افغانستان بودن که دارایی سرای و پول حال منال زیاد بودن ولی عشقری بدان همیت زیاد نداده با انسان های دانشمند و وطن دوست سرو کار داشت و داری یک دوگانگی صافی بودن که انسان های روشن ضمیر به بهانه ی پوشتی کتاب نزد اش زانو میزدن ساعت ها باهم صحبت مینمودند و صحبت ها و تکراری اشعارش را از زبان خودت شنیده لذت میبرده و دوستانش گاهی گاهی بصورت پنهانی پول را در گوشه ای مگذاشتن چون خودش از گرفتن دست مزد از دوستانش آر داشت روحی این مردی بزرگ و مردم دار شاد و یادش همیشه جاودان است.
لایکلایک
خوشهء تاک
روح عشقری شاد باشد . هرچند صوفی عشقری در اشعارش از اصطلاحات سچه کابلی سود گرفته است ولی خودش از شهر کهنه کابل نبود . در حقیقت او کابلی نبود. او از قریهء چهلتن پغمان بود . از شروع تاسیس معارف وی در خود پغمان و برخی از ولایات کشور به حیث معلم ایفای وظیفه می نمود. در آخر های عمر شغل معلمی را رها نموده به صحافی روی آورد و یک غرفه کوچک داشت در سنتگراشی نزدیک زیارت بابای خودی گرفت که در آن هم به صحافی می پرداخت و هم نصوار فروشی می نمود. ما کابلی ها به کسی کابلی می گفتیم که زاده گاه اش در این محل های کابل می بود : شوربازار، باغبان کوچه ، اندرابی ، گذر وزیر ، مراد خانی ، شانه سازی ، فروملی ها ، باغ علی مردان خان ، تنور سازی ، چنداول ، ده غوچک ، بارانه ، ده مزنگ ، منوخان ، سراجی ، چوب فروشی ، آهنگری ، کوچه قاضی ، دروازه لاهوری ،چارده معصوم ، زنده بابان ، خواجه صفا ، عاشقان و عارفان ، بوریا فروشی ، صندوق سازی قصاب کوچه کوچه سردار جان خان ، کوچه تنگی جمعه ، مندوی ، هندو گذر کوچه قاضی ، جوی شیر موچه شمعریز ها . و از این دست کوچه ها . ما به کسی که زادگاه اش پغمان بود ، پغمانی می گفتیم نه کابلی . صوفی عشقری پغمانی بودنه کابلی و از کوچه های قدیم کابل.
لایکلایک
Mohammad Akbar Zamin
خوشهء تاک
محترم!
فکر میکنم شاید منظور نویسنده، محیط اجتماعی و منشه ی گروه اجتماعی و حضور فرهنگی عشقری گرامی، بوده است که همان کابل و شهر کهنه اش است، آن عالیقدر در همان شهر کهنه ی کابل و حول و حوش اجتماعی و فرهنگی اش توانایی های شعری و فرهنگی خود را عرضه کرد، تنها واژه ها و اصطلاحات کابلی نه، که شاید منبعه ی الهام برخی از اشعارش نیز همین محیط اجتماعی کابل بوده است و شگفتی های شعری و فرهنگی اش هم در همین محیط شهرت خود را حاصل نمودند
آری، اگر مقصد توضیح سوانح رسمی عشقری می بود، حتمأ توضیحات شما عزیز ارجحیت می یافت.
با محبت
لایکلایک
خوشهء تاک
Mohammad Akbar Zamin بلی ! چون نویسنده نوشته است : « این کهنه نشینان کابل در هر مرحله ای از تأریخ کشور برای آزادی و محو اسارت – به تعبیر گستردۀ آن – قربانی های زیادی داده اند ولی هیچگاهی در ازای آن تقاضای غصب قدرت و حکمرانی جبری را بر کشور نداشته اند.
عشقری فرزند همین حول و حوش بود، » لذا من نوشتم که عشقری در پغمان زاده شد. همان جا بزرگ شد . در همان پغمان و دیگر ولایت کشور به شغل معلمی پرداخت . سوای این حرف ها نویسنده از جامعه شناسی کابل قدیم چندان آگاهی ندارد. وقتی کسی اندرباب موضوعی آگاهی نداشته باشد نباید پیرامون آن موضوع بنویسد . طور مثال وی می نویسد : « «کهنه فروشی» کابل که غربا از آن جا کوش و لباس و کلوش و پیزار می خریدند، » اول این که باراز کهنه فروشی برای فروش کلوش و پیزار نبود. در بارار کهنه فروشی که در چهار چته قدیم مقابل مسجد پل خشتی قرار داشت وسایل دست دوم از وسایل برقی گرفته تا دیگر وسایل منزل و حتا ساعت و لباس به فروش می رسیدند . دوم این که کابلیان پیزار نمی پوشیدند. من در کوچه های قدیم کابل پیزار را صرف در پای کوچی ها که پنیر شان را در بانگی برای دکاندار محل ما می آورد می دیدم و بس. دیگر این که نویسنده می نویسد : « قابل توضیح است که «حاکمیت خلقی…!!» در دوران سلطه اش بعد از قیام چنداول این محله را زیر زنجیر تراکتور هایش له نمود که نمیدانم از کوچه های متنوع آن نشانی مانده است یانه…؟؟ » در زمان حکومت خلقی ها دو حادثه دلخراش در شهر کهنه رخ داد ، یکی حادثه چنداول و دیگری حادثه بالاحصار. در هردو حادثه هیچ خشتی از بنای شهر کهنه از سر جایش بی جای نشد. در حادثه چنداول ده ها چنداولی عزیز و هزاره هایی که از اطراف آمده بوده و در چنداول زنده گی کی کردند گرفتار و به کشتار گاه فرستاده شدند و در حادثه بالای حصار هم ده ها افسر و سربار قتا گردید ولی محله های شهر کابل ویران نشدند. ویرانی شهر کهنه کابل در زمان جنگ های خانمان سوز مجاهدین ویران گردید . یگانه ویرانی که در زمان خلقی در کابل قدیم صورت گرفت از بین بردن منارنجات که نزدیک بالاحصار پیش چمن حضوری قرار داشت به امر حفیظ الله امین از بین برده شد. آن منار را نادرشاه به خاطر پیروزی اش بر حبیب الله کلکانی اعمار نموده بود … و نویسنده جای در مورد لیلامی فروشی های کابل می نویسد : « و «کهنه فروشی» کابل که غربا از آن جا کوش و لباس و کلوش و پیزار می خریدند، بعد «لیلامی فروشی ها» گل کرد، و قشرمستضعف به این لیلامی فروشی ها روی آورد، که امتعه اش البسۀ «دست دوم» از خارج آمده بود، از کشور های که می توانستند، پوشش های شان را قبل از فرسوده گی نهایی تبدیل کنند. » کابلی ها نه از بازار کهنه فروشی لباس و پا پوش برای شان تهیه می کردند و نه همه کابلی ها از لباس لیلامی برای خود پوشاک تهیه می نمودند. بیشترینه مردم کابل لباس شان را نزد خیاط می دوختند. ده ها دکان خیاطی به چی منظور در گوشه و کنار کوچه و پس کوچه کابل قدیم موجود بود؟
لایکلایک
Daud Sultan
امشب امید زندگیم نیست تا سحر
فردا سر جنازه ام او را خبر کنید
لایکلایک