جبهه مردم افغانستان
(جما)
د افغانستان ولس جبهه
Afghanistan people’s front

روایتی از شب تیرباران:

اطرافیان و نزدیکانم از یادآوری چنین خاطره ها خسته شده اند. هر بار که خواسته ام آنها را در خود دفن کنم تا فضای خانوادگی را مشمئز نسازم، باز یکی آمده و پوست حساس زمان و خاطره ها را خراشیده و آنها را دوباره رو کرده است. تا هوا برای شریک ساختن تراژیدی (زندگی نامه کامل) هدایت رزم توز که با تولدش آغاز و با تیربارانش پایان یافت، مساعد شود، این خاطرهٔ کوتاهِ خون آلوده را با دوستان، همدردان و هم اندیشان ارجمند شریک میسازم.

***

یکی از روزهای نیمه دوم جوزای ۱۳۶۵ بود. هنگام نوبت یک ساعتهٔ تنفسِ به اصطلاح هوای تازه در فضای خفه کننده، دور نقطه های نا معین درون مثلث تنگ زندان شانه به شانه میچرخیدیم و میان گرد و خاک قدمهای تند همبندان، گم شده بودیم. تماس گرفتن و حرف زدن بخصوص با زندانیان پنجره های دگر قطعن ممنوع و جزای سنگینی داشت. در چنان وضعی، از دریچهٔ باریک و تاریک پنجرهٔ منزل سوم یا چهارم بلاک سوم، صدای هیجان زده ئی مرا خطاب قرار داد.

«رفیق!

خودم دیدم که رفقای ما را امروز صبح یکی پس از دگری ولچک به دست داخل موتر سربسته نمودند. سید ثابت اول، هدایت دوم، فتاح سوم و نبی و … (جمعن هفت نفر) از یاران را دیدم که سوار «موتر دبه»نمودند و بردند. آنها استوار و قدرراست در حالیکه به آفتاب نگاه میکردند سوار موتر سربسته شدند»

-از منزل چهارم و سوم بلاک سه زندان، محوطه بلاک اول که مخصوص اعدامیها بود دیده میشد-

صدای آصف فرید بود که خوشبختانه زنده و در دنیای مجازی فیسبوک هنوز حضور دارد.

انتقال زندانیانیکه پروسهٔ تحقیق و افتضاح محکمه را گذشتانده بودند از بلاک اول، چیزی غیر از خبر تیرباران آنها نبود. این خبر مثل بمبی در مغزم منفجر گردید. حس نفرت و انزجار از استبداد سیاسی باندیستهای حاکم (خلقیها-پرچمیها) که زیرنام چپ، هرچه انقلابی چپ و انسان آزاده بود را وحشیانه و بیشرمانه میکشتند، در خونم میجوشید. اگر تأثیر عمیق این خبرِ خونبار را با همبندان زندان تقسیم نمیکردم. شاید دیوانه میشدم.

نیمه شب همان روزِ اواخر بهار، که خواب از چشمانم فرار و زندگی به کابوسی هولناکتر از زندان بدل شده بود، به آن هفت جوان شجاع، آگاه و مبارز میاندیشیدم. به برادرم هدایت(رزم توز ) که از کودکی با مرگ مادر، تراژیدی حیاتش آغاز و با تیربارانش به جرم آزادیخواهی پایان یافت، به دو کودک پنج ساله و سه ساله اش، به همسر جوان و آینده تاریک آنها و به پهنا و عمق کثافت استبداد سیاسی فکر میکردم و نفرت و انزجار را به عاملین این کشتار خون تُف میکردم.

تا قلم به نوشتن زندگینامه تراژیک هدایت یاری ام رساند، این گزاره ها را با شما هم اندیشان و رهسپاران راه رهائی و دوستداران آزادی شریک میسازم.

***

روایتی از شب تیرباران:

آفتاب

بالا آمده بود

تا شاهد باشد

که آنها را میبرند،

هفت جوان شجاع

هفت درسخواندهٔ بیدار

هفت مبارز انقلابی چپ

هفت آرمانگرای آزادیخواه

هفت چریک سر به کف را

از دامن جنبش آزادی خواهی

چیدند

بستند

بردند

و وحشیانه کشتند.

وقتی خبر حادثه

اخطار شد

كلِ جهان

خیانت زده شده بود.

وطن مثلثی تنگی

که حاکمان كوردلش

جسورترینها را

اول به گلوله میبستند.

شبِ آن روز

زندگی در گودالی تاریک‌تری فرو رفته بود

خواب از چشمان‌ زندگی پریده بود

بوی خونِ آغشته با خاک

از تپه های تیرباران

با بادِ تندِ پایان بهاران

به درون زندان

در حال خزیدن بود.

سکوت

مرگبار بود

آواز خشمگین جانباختگان

خطاب به جوقهٔ های اعدام؛

«فیر کن بزدل!

فیر کن قاتل!

اول به سینهٔ من!

در چهره های بغض آلود

و لبان خشکیدهٔ زنجیریان

که از رودِ اشک

و بیابان ترس

گذشته بودند

خوانده و شنیده میشد.

زندان

آن گور دسته جمعی

از سکوتِ ناگفته ها

به ستوه آمده بود

شعارِ مرگ بر استبداد!

و زنده باد آزادی!

با یک آسمان ستاره

فریاد گشته بود.

عصمت عزیزی

آگوست ۲۰۲۳، روتردام