جبهه مردم افغانستان
(جما)
د افغانستان ولس جبهه
Afghanistan people’s front

مجید، با لبان دوخته و چشمان فروزان ••

نويسنده: لمبه رنگريز

به جلادان فهماند که رازهای مردم در رگ‌های اوست و این راز هرگز به دشمن نمی‌رسد.

مجید به نسل‌های بعدی درس جاویدان داد:

آزادی را نمی‌توان از مردان و زنان شجاع گرفت، حتی اگر گوشت و پوست‌شان در زیر شکنجه پاره گردد.

در تاریخ هر سرزمین، نام‌هایی هست که چون ستارهٔ جاویدان بر بلندای آسمان نسل‌ها می‌درخشند.

این نام‌ها نه به قدرت سکه و زر و نه به هیاهوی تاج و تخت، بلکه به خون پاک و ایستادگی خویش بر صفحهٔ جاویدان هستی نقش بسته‌اند.

در افغانستان، که رنج‌ های بی‌شمار، شکنجه‌های سیاه و زنجیرهای بی‌ امان بر دست و پای فرزندان آزادیخواه ‌اش فرود آمده است، مردانی برخاسته‌اند که از دل خاکستر، شعله برکشیده و بر سینهٔ ظلم کوفته‌اند.

یکی از این فرزندان سترگ، مجید است

مجیدی که چون کوه استوار، چون رود روان، و چون آفتاب بی‌پایان بر جان و روان ما تابیده است.

مادران وطن هزاران بار فرزند زاده‌اند، اما مادرِ مجید رسالتی دیگر داشت.

او تنها کودکی به جهان نیاورد، بلکه شراره‌ای از آتش جاودانه را به بطن این سرزمین بخشید.

در روزگاری که شب‌ های زندان تیره‌ تر از هر ظلمت بود، در عصری که شکنجه‌ گران خاد و اکسا با تازیانه‌ های زهرآگین خویش روح انسانیت را به مسلخ می‌ بردند، مجید به‌سان کوه قاف ایستاد و دم برنیاورد.

او به دشمنانش چیزی نگفت، اما به دوستانش پیامی ماندگار داد: خاموشی او فریاد بود، و سکوت او بانگ رهایی.

مجید مردی بود که زنجیر را شکست، نه با بازوان گشاده بلکه با روحی که هیچ زنجیری را برنتافت.

وقتی تازیانه‌ ها بر بدنش فرود می‌آمد، هر ضربه بر تن او پژواکی بود در کوهسارهای وطن که می‌گفت: این ملت زنده است، این ملت ایستاده است.

او خندان به استقبال مرگ رفت، آری، اما نه چون تسلیم‌شده‌ای به پای چوبهٔ دار، بلکه چون پهلوانی که مرگ را در آغوش گرفت و به آن عزت بخشید.

مرگ برای او پایان نبود، مرگ برای او آغاز آواز جاویدان بود.

و من، که در آن روزگار هنوز چشم به جهان نگشوده بودم، امروز در برابر شکوه او سر تعظیم فرود می‌آورم و از خود می‌پرسم: این چه رازی است که مردی، پس از آن‌که جسم‌اش به خاک رفت، هنوز زنده‌تر از هزاران زنده در میان ما نفس می‌کشد؟

مجید را نمی‌توان تنها در کتاب‌ ها جست.

او در هر ذرهٔ خاک، در هر قطرهٔ خون، در هر برگ درخت و در هر سنگ کوهسار این وطن جاری است.

هر نسیمی که از دامنه‌های هندوکش می‌وزد، خاطرهٔ او را با خود می‌آورد.

هر انار باغی که در قندهار می‌شکفد، سرخی‌اش یادآور خون اوست. هر تاکستانی که در کهدامن و بلخ و هرات بر می‌خیزد، شور مستی‌اش از جان اوست.

این است دلیل جاودانگی مجید:

او در جسم و جان هر افغان آزادیخواه حلول کرده است.

او دیگر یک فرد نیست، او پیکرهٔ جمعی ملت است.

چنین است که مرگ او را نمی‌توان پذیرفت، زیرا مجید به معنای حقیقی کلمه، مردنی نیست.

شکنجه‌گران می‌ پنداشتند که با شلاق و زنجیر می‌توانند حقیقت را از گلوی انسان بیرون بکشند، غافل از آن‌که حقیقت چون کوه است ، هرچه تیشه بر آن بکوبی، صلابتش افزون‌تر می‌گردد.

آنان بر اندام مجید یورش بردند، استخوان‌هایش را شکستند، خونش را ریختند، اما هیچ‌گاه نتوانستند لبان او را بگشایند.

مجید، با لبان دوخته و چشمان فروزان، به جلادان فهماند که رازهای مردم در رگ‌ های اوست و این راز هرگز به دشمن نمی‌رسد.

این سکوت، سکوت ضعف نبود ، سکوتی بود که فریاد هزاران زن و مرد دربند را در خود حمل می‌کرد.

سکوتی بود که در برابر شکنجه، به زبان رسا بدل شد و به شکنجه ‌گر گفت:

تو تنها تن مرا می‌شکنی، اما روح من را نه.

این روح، روح یک ملت بود ، ملتی که در پیکر مجید مجسم گشت.

هر تازیانه‌ای که بر تن او فرود آمد، به درخت آزادی آب داد.

هر قطرهٔ خونش که بر زمین ریخت، به گل‌های سرخ امید جان بخشید.

زندان برای او سلول نبود، بلکه میدان امتحان و رسالت بود. همان‌گونه که گفته‌اند: «زندان برای مردان بزرگ، پوهنتون و آموزش ګاه است.» و چه آموزشګاه بالاتر از آن‌که انسان بیاموزد چگونه در برابر مرگ لبخند بزند و در برابر شکنجه، لب فروبندد.

قدرت‌های سیاه، از خاد تا اکسا و از کا.جی.بی تا همهٔ مزدوران داخلی، در برابر صلابت این جوان دلیر افغان سر تعظیم فرود آوردند.

آنان خواستند او را بشکنند، اما خود شکسته شدند.

خواستند نام او را محو کنند، اما نام او در هر کوچه و کوه، در هر شهر و ده، به شعار بدل شد.

امروز اگر هزاران جوان این وطن به میدان مبارزه می‌آیند، اگر هیچ شلاقی نمی‌تواند آزادی‌خواهی را از میان بردارد، این همه میراث سکوت باشکوه مجید است.

او به ما آموخت که مبارزه تنها با تفنگ و شعار نیست.

مبارزه گاهی در یک نگاه است، گاهی در یک سکوت، و گاهی در پایداری بی‌ صدا در برابر ستم.

این پایداری است که نظام‌های جابر را فرو می‌ریزد، نه صرفاً گلوله. به همین خاطر است که مجید را می‌توان «چگوارای افغانستان» نامید، اما در حقیقت او فراتر از آن است، زیرا او نه در جنگل‌های دوردست، بلکه در دل سیاه ‌ترین زندان‌های وطن با دستان خالی تاریخ را رقم زد.

مجید تنها یک فرد نبود، او یک مکتب بود، یک مکتب رهایی، یک مشعل فروزان که در تاریک‌ ترین شب‌ ها مسیر را به ملت خویش نشان داد.

اگر جسم او در زیر شکنجه جان باخت، اما روح و روان او چون بیرق برافراشته و بلند، هنوز در اهتزاز است.

و این بیرق ، بیرق آزادی و عدالت است.

هیچ قدرتی، هیچ دژخیمی، و هیچ امپراتوری نمی‌تواند این بیرق را به زمین بزند، زیرا آن بیرق در دل‌های ما افراشته شده است.

امروز هر جوانی که در برابر ستم ایستادگی می‌کند، در رگ‌ هایش خون مجید جریان دارد.

هر مادری که فرزندش را به راه عدالت و آزادی می‌فرستد، در نگاهش عزم مادر مجید پیداست.

هر پیرمردی که در کوچه‌های وطن زمزمهٔ آزادی می‌کند، در صدایش پژواک روح و روان مجید شنیده می‌شود.

مجید از میان ما نرفته است ، او در ما تکثیر شده است.

تاریخ افغانستان پر از خیانت‌ها، کودتاها، اشغال‌ها و بازی‌های خونین قدرت‌های بیگانه بوده است.

در این تاریخ، صدها نام به فراموشی سپرده شده‌اند، اما چرا نام مجید هر روز روشن ‌تر می‌شود؟

زیرا او به هیچ قدرتی نساخت، به هیچ معامله ‌ای تن نداد، و با هیچ ظالمی کنار نیامد.

او حقیقت محض بود، حقیقتی که نمی‌توان خاموشش کرد.

بگذار دشمنان بگویند که او مرده است.

ما می‌گوییم:

نه، او زنده است.

زنده است چون نامش با شجاعت پیوند خورده، و شجاعت هرگز نمی‌میرد.

زنده است چون خونش در خاک وطن ریشه دوانده، و این ریشه هر بهار از نو می‌رویاند.

زنده است چون سکوتش به فریاد بدل شد، و این فریاد هنوز در کوه و دشت طنین‌انداز است.

ما در برابر چنین مردی تنها یک وظیفه داریم:

راه آزادیخواهی او را ادامه دهیم.

اگر او در برابر شکنجه لب فروبست، ما باید در میدان سیاست و اجتماع لب بگشاییم و حق مردم را فریاد کنیم.

اگر او جان داد تا حقیقت نماند در زنجیر، ما باید این حقیقت را بر در و دیوار شهرها بنویسیم.

اگر او خون داد تا وطن زنده بماند، ما باید با اندیشه و عمل خویش وطن را آباد کنیم.

مجید به ما آموخت که آزادی هدیهٔ هیچ بیگانه‌ای نیست، آزادی را باید با ایستادگی و خون به دست آورد.

او معلمی بود که درسش نه در مکتب و پوهنتون، بلکه در سلول تاریک زندان و در لحظهٔ مرگ تدریس شد.

و این درسی است که نسل‌ها خواهند خواند، و هر نسلی که آن را بخواند، سربازی تازه به صف آزادی‌خواهان خواهد افزود.

پس، ای هموطن!

وقتی در کوهستان نفس می‌کشی، به یاد آور که این هوا با خون مجید پاک مانده است.

وقتی در کوچه‌های کابل قدم می‌زنی، بدان که این خاک با استخوان‌های فرزندان آزادیخواه چون او آبیاری شده است.

وقتی در میدان سیاست یا فرهنگ قلم به دست می‌گیری، به یاد داشته باش که مجید با سکوت و خون خویش راه را برای قلم تو گشود.

بلی ، دشوار است چنین مردی را مرده پنداشت.

مجید زنده است ، نه در یک تن، بلکه در هزاران تن.

زنده است ، نه در یک زمان، بلکه در همهٔ زمان‌ها.

زنده است، نه در یک خاک، بلکه در هر وجب از این وطن.

و روزی خواهد رسید که این ملت، با یاد و نام او، با ارادهٔ او، و با خون او، بندهای اسارت را خواهد شکست و بیرق آزادی را بر بلندای وطن به اهتزاز خواهد آورد.٦ سنبله ١٤٠٤

بیان دیدگاه