جبهه مردم افغانستان
(جما)
د افغانستان ولس جبهه
Afghanistan people’s front

یادی از جانباختگان بی گور و کفن سامائی درقتلگاه «شولگرۀ» ولایت بلخ

آنچه قرار است در این نوشتار پیرامون آن صحبت نمایم، افسانه و شنیدگی نه، بلکه داستان واقعی و غم انگیز و شرح حوادث و رویدادهائی است که در زمستان 13۵۹ش در شولگره عملاً در پیش چشمانم به وقوع پیوسته و بهترین و پاکبازترین رفقای ما را به کام مرگ و نیستی و اسارت کشانده است. راوی این داستان غم انگیز، یکی از قربانیان آن جنایت اخوان است که پس از کشته شدن بیشتر از 20 تن از رفقایم، حدود یک سال را در اسارت آنان سپری کرده ام.

مقدمات این تراژیدی به ماه جدی سال 1359 ش بر می گردد. پس از عقب نشینی تشکیلات و نیروی نظامی «سازمان آزادیبخش مردم افغانستان» (ساما) از ولایات پروان ــ کاپیسا در زیر ضربات برنامه ریزی شدۀ پیهم و چند جانبۀ احزاب مرتجع و مزدور اسلامی، عمدتاً «جمعیت اسلامی» و «حزب اسلامی» به کوهدامن در ماه عقرب 1359 ش، هیأت رهبری سازمان تصمیم گرفت تا این نیروی سازمان را در مناطق دیگر کشور مثل کوهدامن، کابل، قندوز، و بلخ برای اشتراک در جنگ میهنی ضد تجاوز شوروی و پیشبرد امور سازمانی بگمارد. به همین اساس حدود 25 تن از رفقای ما را شامل کادرها و فعالین سیاسی ــ نظامی سازمان با استفاده از اسناد جعلی راهی ولسوالی «شولگرۀ» ولایت بلخ شدند تا در آنجا به همراه رفقای ولایات سمت شمال در تحت حمایت رجب خان قریه دار قریۀ « کِشِن دِه » و با به کار گیری سلاح ها و مهماتی که قبلاً سازمان ما از «لوای حسین کوت» در شمالی مصادره کرده بود، و به صورت مخفیانه به آن منطقۀ انتقال یافته بود، قرار گاه نظامی خویش را ایجاد و در آن جا سنگری در مبارزه علیه سوسیال امپریالیسم اشغالگر روس و دولت مزدور «پرچمی ــ خلقی» آن برپا دارند. بنده نیز که در آن هنگام مصروف تحصیل در یکی از مراکز تحصیلات عالی کشور بودم، دروس را گذاشته و بنابر وجیبۀ میهنی، در شولگره به این رزمندگان پیوستم. «رجب خان قریه دار» یکی از شخصیت های برجسته و متنفذ ملی و عضو «جبهۀ متحد ملی افغانستان» بود و در تفاهم با رهبری سازما ن ما تعهد سپرده بود تا در ساحۀ تحت نفوذش منطقه ئی را برای ما تخصیص بدهد تا ما در آنجا قرارگاهی برای خود ایجاد نمائیم. او شجاعانه به این تعهد نه تنها جامۀ عمل پوشاند، بلکه تا پای جان از ما دفاع و پشتیبانی نموده جانش را نیز در راه این پیمان فدا نمود.

بعد از سپری نمودن سه شبانه روز در خانۀ «رجب خان قریه دار» او ما را به دره ئی که در منطقۀ تحت نفوذش قرار داشت، انتقال داد و ما در آنجا قرارگاه خود را ایجاد کردیم. در شب ها و روز های اول ما مشغول مقدمات ایجاد و استحکام قرارگاه مورد نظر خویش بودیم. در همان ابتداء یکی دیگر از شخصیت های متنفذ آن منطقه به نام «وکیل محمود» و برادرش «عنایت» که هم با «حزب اسلامی» و هم با «جمعیت اسلامی» همکاری میکردند، ظاهراً تحت نام مذاکره و مفاهمه به منظور ایجاد روابط نزدیک و همکاری با ما و «رجب خان قریه دار»، ولی در حقیقت به خاطر به دام انداختن و خلع سلاح نمودن ما، پیشنهاد همکاری با ما را مطرح نمودند. این پیشنهاد از جانب «رجب خان» که آنرا صادقانه پنداشته بود و فکر میکرد که شاید بتواند در آینده از نیرو و نفوذ آنها به نفع «جبهۀ متحد ملی»استفاده نماید، پذیرفته شد .

در حدود بیستمین روز اقامت ما در آن قرارگاه، یکی از کارمندان امنیتی ولسوالی شولگره را که برای ما مزاحمت ایجاد مینمود، دستگیر و به قرارگاه آوردیم. در این میان «معلم بسم الله» یکی از سرگروپ های حزب اسلامی کارمند دستگیر شده را شخص ارتباطی خود معرفی و خواهان آن شد تا ما او را رها سازیم. ما به «بسم الله» گفتیم که در مورد آن کارمند و پیشنهاد وی تحقیق مینائیم. پس از سپری شدن تقریباً هشت روز از این حادثه «معلم بسم الله» دو تن از افراد ما را به نام های «یعقوب*» و «متعلم» که هر دو از «کوهدامن» آمده بودند، به منظور بازدید از فامیل های شان مستقیماً به شهر مزار رفته بودند، در مسیر راه آمدنشان به قرارگاه ما گرفتار و زندانی میکند. «عنایت» برادر «وکیل محمود» به «معلم بسم الله» در مورد آنها معلومات داده بود.همینکه رفقای ما به نزد «معلم بسم الله» میروند وخواهان آزادی آنها میشوند . او سه روز وقت میخواهد و با استفاده از این مهلت «یعقوب» و «متعلم» را تحت شکنجه قرار داده و به آنان دیکته میکند که به جاسوسی برای دولت اعتراف کنند. «متعلم» که یک جوان آگاه و استوار وارسته بود و در زمان حفیظ الله امین در حدود پنج ماه را در زندان پلچرخی زندانی بود و با آمدن ببرک کارمل در شانزدهم جدی 1358ش از زندان رها شده بود؛ از این امر امتناع میورزد و «یعقوب» میگوید که به شرطی این کار را میکنم که شما «متعلم» را به قتل برسانید. لذا «بسم الله» جنایت کار «متعلم» را اعدام میکند و اعترافات «یعقوب» را ثبت و به تمام کمیته های حزب اسلامی و جمعیت اسلامی ارسال میکند. ما بدون آگاهی از آن حادثه و کشته شدن رفیق «متعلم» ، در نتیجۀ پادرمیانی و تضمین «وکیل محمود» و «عنایت» برادرش و به امید اینکه با رهائی او رفقای ما هم رها خواهند شد، کارمند امنیتی ئی را که دستگیر کرده بودیم، رها ساختیم. چون این اقدام ما نتیجه نداد و «بسم الله» رفقای مار را رها نساخت، «رجب خان قریه دار» به نزد «بسم الله» رفت تا در زمینۀ رهائی آنان با او صحبت کند. مگر «بسم الله» ناجوانمردانه او را نیز دستگیر و زندانی مینماید. اینجاست که در حدود ۱۵ تن از رفقای ما به شمول رفقا «تیمور» و همچنان «بصیر بهرنگی» و «قیوم» به قصد آزاد سازی «یعقوب» ، «متعلم» و «رجب خان قریه دار» به سمت قرارگاه حزب اسلامی حرکت میکنند، ولی با تأسف در مسیر راه به کمین برمیخورند. در آن کمین و به دام اندازی تمام گروه های اخوانی اعم از افراد «حزب اسلامی گلبدین» ، «جمعیت اسلامی ربانی» به فرماندهی «ذبیح الله» که بعداً معدوم شد، «حرکت اسلامی مولوی نبی» ، «حرکت اسلامی محسنی» و «سازمان نصر» به رهبری «عبدالعلی مزاری» اشتراک نموده بودند. در نتیجۀ آن حملۀ غافلگیرانۀ مشترک نیروهای متمرکز ارتجاع مزدور اسلامی همۀ آن رفقا در آن کمین کشته شدند. یاد همۀ آن رفقای جانباز گرامی باد! در همین ضمن «بسم الله» «رجب خان» قریه دار را نیز که در اسارتش به سر میبُرد، به قتل میرساند. رفقائی که در قرارگاه بودند و تعداد شان به بیست و پنج نفر میرسید، از این حادثۀ جانگداز کشته شدن جمعی رفقا توسط جلادان و کله خواران اخوانی آگاهی نداشتند. اخوانی ها پس از کشتن 15 تن از رفقای ما، بالای قرارگاه ما هجوم آورده و در کوه های اطراف ما سنگر گرفتند. «وکیل محمود» و برادرش «عنایت» محیلانه و به بهانۀ اجرای مذاکره، ولی در حقیقت به خاطر خلع سلاح کردن ما به ما مراجعه کرد که ما بالایش اعتماد نکرده و به دفاع از خود اقدام کردیم و بالای افراد او و سائر اخوانی ها که در بلندی های اطراف ما سنگر گرفته بودند، حمله کردیم و آنها را به عقب نشینی وادار و پوسته های سرکوهی را اشغال نمودیم. در این هنگام «وکیل محمود» با استفاده از فرصت سه تن از رفقای ما را که در قرارگاه بودند، به اسارت گرفته و با خودش برده بود، ما قریه را محاصره کردیم و از رفت و آمد مردم به داخل قریه جلوگیری کردیم. اخوانی های مربوط به «حزب اسلامی» و «جمعیت اسلامی» و «سازمان نصر» همه علیه ما دست به هم داده و در بلند گو برای ما اعلام کردند که:» رفقایتان که به خاطر آزاد سازی «یعقوب» و «متعلم» و «رجب خان» آمده بودند، در اسارت ما هستند. اگر شما تسلیم نشوید، آنها را به قتل میرسانیم.»

قابل یاد آوری میدانم که «وکیل محمود» و برادرش «عنایت» چنان انسان های حیله گر و قدرت طلب و توطئه گر و کله خوری بودند که نه تنها رفقای ما و «رجب خان قریه دار» را به کام مرگ سپردند، بلکه حتی خواهر زادۀ خود شان را که یک پهلوان بزکش به نام «تاج پهلوان» بود و با قهرمان ملی مجید اسطوره ئی معرفت و دوستی داشت، محیلانه به خانۀ خود مهمان کرده و در سر سفرۀ مهمانی توسط دو نفر از افراد خویش به قتل رسانده بودند.

به هر صورت «وکیل محمود» و سائر اخوانی ها مردم قریه را با تهدید وادار کردند که قرآن به دست به نزد ما آمده و برای ما بگویند که به لحاظ خدا و قرآن تسلیم شوید که در غیر آن رفقایتان را که در اسارت آنها هستند، میکشند. از قتل رفقای ما نه مردم قریه خبر داشتند و نه ما. زیرا اخوانی ها آن را کتمان کرده بودند. سرانجام بعد از اینکه سه بار خواهش مردم قریه را ما رد کردیم و برای بار چهارم و در نیمۀ شب به ما مراجعه کردند و ما برایشان گفتیم که این قرآن آوردن شما مانند قرآن فرستادن نادرخان به حبیب الله کلکانی نباشد، مگر مردم قریه به مقدسات شان سوگند خوردند که اینطور نیست و به شما ضرری نمی رسد. لذا ما رفقای باقیمانده که با کشته شدن رفقای باتجربۀ مان در گروه 15 نفری اول، عمدتاً جوانان غیر بومی کم تجربه بودیم، باهم مشوره کردیم که به منظور نجات جان رفقای اسیر شدۀ خویش چاره ئی جز مصالحه نداریم و همان بود که خواستۀ مردم را پذیرفته و از محاصرۀ قریه و مقاومت دست کشیدیم.

پس از آن لشکر عظیم مسلح گروه های اخوان بر ما تاخته و سلاحهای ما را گرفتند و ما را با دست های بسته به مسجد قریه بردند. فردای آن در حالیکه «قرآن آورندگان» با بی باوری ناظر بودند، ما را پیاده و آنها سوار بر اسپ ها ، به مسافۀ تقریباً چهل کیلومتر به نزد «ملا عبدالرحمان» به قریۀ «اچه میلی» در نزدیکی درۀ صوف بردند. در مسیر راه محافظینی که مسؤول انتقال ما بودند، برای ما گفتند که رفقای تان که به خاطر آزاد سازی دو رفیق دیگرتان رفته بودند، همۀ شان کشته شده اند. با شنیدن این خبر تکان دهنده ما دانستیم که همه چیز را از دست داده ایم و این برای ما بسیار دردآور و تحمل ناپذیر بود، هرچند دیگر دیر شده بود. به مجرد رسیدن ما به قریۀ «اچه میلی» «ملا عبدالرحمان» ما را به قرارگاه یکی از سرگروپ هایش به نام «مولوی عرب» فرستاد. مدت یک ماه را در قرار گاه مولوی عرب در حالی سپری کردیم که ما را در اولچک به صورت دو نفری بسته بودند و انواع اهانت ها را نثار مان میکردند. ما را در یک اطاق مانند زندانیان در بند کشیده بودند. شخصی که وظیفۀ نگهداری و محافظت ما را در این اطاق به عهده داشت، بسیار متعصب و بسیار چرکین و کثیف بود. او نان خشک را به گونه ئی به طرف ما می انداخت که گویا سگ هایش بوده ایم و به اعتراف خودش لباسهایش را در یک سال تنها یک بار میشست و ما میدیدم که شپش ها را از یخن خود میگرفت و به دور می انداخت.

سرانجام ما را از آنجا به منظور محاکمه در «دادگاه اسلامی» خود شان به «جبهۀ چهار کنت» انتقال دادند. در آنجا معلوم شد که در حدود پنجاه تن از افراد ساما در میان آنها تحت پوشش اسلامی فعالیت میکردند. آنها از دیدن وضعیت ناهنجار و رقت بار ما بسیار رنج میبردند، ولی کاری از دستشان بر نمی آمد. پس از سپری شدن مدت تقریباً ده روز ما را به ولسوالی «شرشر» که دادگاه مشترک اخوانی ها در آن قرار داشت، برده و تحقیقات را آغاز کردند و میخواستند «کافر» بودن ما را ثابت کنند. ما با افتخار و سرافرازی تمام، عضویت خود را در «سازمان آزادیبخش مردم افغانستان»(ساما) اعلام کردیم. آنها مرتب از ما میپرسیدند که:» شما کدام کتاب ها را میخوانید؟» ما در پاسخ فقط همینقدر میگفتیم که ما تنها نشرات «جبهۀ متحد ملی افغانستان» را میخواندیم و بس… بالآخره «یعقوب» خائن را از زیر شالی که بر سرش انداخته بودند، بیرون کردند. او ابتداء شروع کرد به فرستادن دشنام و نفرین به زنده یادان «مجید» و «ملنگ عمار» و مسؤول این بد بختی دانستن آن دو رفیق جانباز را. سپس ضمن نثار بد و بیراه و تف انداختن به صورت ما رفقای دست و پا بسته اش، هویت مکمل یکایک ما را و به ویژه رفقای پروانی اش را که با وی آمده بودند، معرفی کرده و ما را یکسره «کافر» و «خدا نشناس» خواند.

در پایان محاکمه که تقریباً دو هفته را در بر گرفت، قوماندان عمومی «جبهۀ چهارکنت» به نام «سید قومندان» پس از متیقن شدن از اینکه ما واقعاً رفقای زنده یاد مجید بودیم، نزد ما آمده و خطاب به ما چنین گفت: «چرا شما از همان اول به نزد خود من در «جبهۀ مرکزی چهارکنت» مراجعه نکردید تا از شما حمایه میکردم و به این سرنوشت دچار نمی شدید و رفقای تان به ناحق کشته نمی شدند و سلاح های تان به هدر نمیرفت؟» همچنان او از شهید «عبدالمجید کلکانی» ستایش کرده و افزود که او همیشه برضد وطنفروشان مبارزه کرده است و من میخواستم با او ملاقات کنم، که متأسفانه فرصت میسر نشد. پس از این سخنان هدایت داد تا اولچک ها و زولانه ها را از دست ها و پاهای ما باز نمایند و خطاب به ما چنین گفت:» حال شما خودتان هر منطفه ئی را که میخواهید انتخاب کنید تا شما را به آنجا بفرستیم و شما تا زمانی که در مورد دوسیه های تان غور و بررسی صورت گیرد، در آنجا و به صورت نظر بند بمانید.»

ما رفتن به جبهۀ «حرکت اسلامی» به نزد «ملا عبدالرحمان» را ترجیح دادیم که در قریۀ «اچه میلی» در نزدیکی درۀ صوف موقعیت داشت . لذا ما را به آنجا انتقال دادند. در ششمین روز اقامت ما در نزد «ملا عبدالرحمان» و «مولوی عرب» سه تن از سامائی ها که د ر چوکات «حرکت اسلامی» در «میمنه» فعالیت میکردند، به آنجا آمدند و در احتجاج و اعتراض به کشته شدن سامائی ها تحت نام جاسوس های دولت و غنیمت گرفته شدن سلاح ها و مهمات آنها مکتوب های اجتجاجیه به «جبهۀ چهارکنت» فرستاده و خواهان اعادۀ آن سلاح ها و مهمات شدند. مگر در نهایت آن مکتوب ها بی جواب ماند و سلاح ها و مهمات ما نیز اعاده نشد. ما در نزد «ملا عبدالرحمان» به صورت کاملاً آزاد به سر میبردیم و مشکلی نداشتیم . بعد از سپری شدن تقریبا سه ماه نیروهای دولتی و روسی بالای منطقه هجوم آوردند. در این هنگام ما با استفاده از تجارب جنگی خود تدابیر دفاعی را روی دست گرفته و هدایت دادیم تا مردم از قریه بیرون شده به مناطق کوهستانی پناه ببرند. این کار انجام یافت و ما سنگر بندی کردیم و شجاعانه از قریه دفاع و نیرو های اشغالگر شوروی و دولت مزدورش را وادار به عقب نشینی کردیم. روسها قریه را بمبارد کردند، ولی چون ما قبلاً آنرا تخلیه کرده بودیم، به مردم آسیبی نرسید. این امر باعث بلند رفتن حیثیت و اعتبار ما در نزد مردم شده و آنان منبعد به ما به دیدۀ قدر می نگریستند.

با گذشت تقریباً نه ماه در آنجا رفقای ما خسته و دلتنگ شده و تصمیم گرفتند تا انجا را ترک و به شهرهائی چون مزار ، میمنه و کابل بروند و همان بود که با تغییر قیافه و ترتیب دادن اسناد ساخته گی همۀ مان از طریق «جبهۀ چهارکنت» انجا را ترک گفتیم. قرار معلوم یکی از رفقای ما به نام «پهلوان خفیف» که یک شخص بسیار فعال و توده ئی بود، بعد از رهائی به میمنه رفت و در آنجا از طرف اخوانی ها به قتل رسید.

این بود سرگذشت دردانگیز جوانان مبارز پاک بازی که با هزار آرمان و آرزو به خاطر دفاع از میهن در مقابل تجاوز استعماری استیلاگران شوروی و مزدوران شان؛ برای رسیدن به آزادی ملی، دموکراسی توده ئی، حاکمیت زحمتکشان و در نهایت ایجاد جامعه ئی نوین عاری از ستم ملی و طبقاتی و فارغ از وجود ارتجاع و امپریالیسم پا به عرصۀ مبارزه گذاشته و با تحمل مشقت های فراوان و با فداکاری ها و پایمردی های جانانه جان های شیرین شان را از دست دادند و برگی از تاریخ مبارزات آزادیخواهانۀ ضد سوسیال امپریالیستی را در کشور بلاکشیدۀ مان با خون خویش رقم زدند.

این برگ رقم خورده با خون این عزیزان و سائر جوانان رشید، آگاه و دلاور مقاومت ضد تجاوز روسی و فعالان جنبش انقلابی کشتۀ دست اخوان در اقصی نقاط کشور، در عین حال سند و گواه کور دلی، شب پرستی، مزدوری و جنایات بیکران و هولناک جلادان و تبر به دستان ارتجاع مزدور و مردود اخوانی و اسلامی نیز است.

چندین سال بعد از کشتار و اعدام جمعی این جوانان برومند طریقت آزادی توسط جلادان اخوانی و انداختن اجساد بی گور و کفن آن عزیزان برای طعمۀ گرگان و موجودیت استخوان های شکستۀ آنان در قول ها و بیغوله های «شولگره»، بار دگر البرز شاهد جنایت بزرگ دیگری بود. این بار عناصر خودی تبر جلاد را دسته شده بودند. و آن جنایت، کشته شدن سی و چند تن از کادر های سیاسی ــ نظامی و روابط توده ئی «ساما» در حادثۀ سقوط طیارۀ عازمِ شهر مزار بود. در این حادثه که به مرگ 155 مسافر انجامید، رد پای سردستۀ آدمکشان شورای نظاری(مسعود جنایت کار) برای کشتن سامائی ها دیده می شود.

هرچند رهبری «ساما» و سپس «ساما ــ ادامه دهندگان» تا هنوز فیصله و حکم نهائی و رسمی درین خصوص صادر نکرده است، ولی شواهد نشان میدهد که عاملان اصلی و زمینه سازان کشته شدن سی و چند سامائی در درون ساما؛ منحرفان، معامله گران و تسلیم طلبانی بوده اند که صفوف بی خبر از این انحراف و کج روی شان قربانی این زد و بند و رنگ و نیرنگ شان شدند. چهار پنج تن از تئوریسین های تسلیم طلبی و عاملان اصلی کشته شدن و قربانی شدن روابط «ساما» در حادثۀ سقوط طیاره بر فراز البرز ( تنگی تاشقرغان) تا هنوز با وجدان های مرده دین خون پس نداده اند ( اگر وجدان شان کمی هم زنده می بود، حتماً خودکشی می کردند!!!). اینان تا هنوز بابت ارتکاب این جنایت در «ساما» محاکمۀ سازمانی نشده اند. این گمراهان و تشنگان زر و ثروت، به قیمت ریختاندن بی جای خون رفقا و هواداران سازمان ما، به نان و نوائی رسیده و بدون هراس از داوری سازمان و تاریخ، همان انحرافات و بی راهه روی را تا هم اکنون در ابعاد و اشکالی تازه تداوم بخشیده اند. ولی در برابر داور سخت گیر تاریخ چه می توان کرد؟؟؟

ارزیابی همه جانبۀ اجتماعی، سیاسی، نظامی و تشکیلاتی حوادث و شکست ها و ضربات نظامی «ساما» در اقصی نقاط کشور- عمدتاً توسط باند های مزدور تا دندان مسلح شریر اخوانی جمعیتی، حزبی، نصر و سپاه – در تبانی با روس اشغالگر و مزدورانش و همزمان به دستور دول مرتجع همسایه و امپریالیست های اروپا و امریکا، در کُل و به ویژه این ضربت کاری بر پیکر «ساما» و کشته شدن بهترین رفقای ما در حوادث شولگرۀ «مزار» و مسؤولیت پذیری در قبال آن، کاریست که رهبری سازمان و یا یک جمع باصلاحیت سازمانی باید به آن مهم بپردازد.

در اخیر، برای آنکه آن جاودانگان «سامائی» و غیر«سامائی» در آن تراژیدی ولسوالی»شولگره» مشخص شده و به ثبت برسند، در ذیل اسامی آن رفقای سامائی و دوستان کشته شده در قتلگاه «شولگره» توسط باند های مزدور، آدمکش و سیاه دل ارتجاع سیاه اسلامی را به کمک دوستانم و از روی حافظه بازگو می کنم:

1- اسد الله (تیمور) عضو دفتر سیاسی کمیته مرکزی ساما، پسر مولوی «پیغمبرقل». باشندۀ ولایت فاریاب.

2- معلم عبدالبصیر(بهرنگی) پسر باشندۀ قریۀ عشق آباد، ولسوالی جبل السراج ولایت پروان. عضو کمیتۀ مسؤول تشکیلات پروان ساما. کادر برجستۀ سیاسی ساما.

3- حیات خان (متعلم) مسکونۀ قریۀ اشرف خیل، ولسوالی سیدخیل، ولایت پروان. فارغ صنف دوازدهم لیسۀ سید خیل. کادر برجستۀ سیاسی ساما.

۴- رجب خان قریه دار قریۀ کِشِنده ولسوالی شولگره ولایت بلخ. » عضو جبهۀ متحد ملی افغانستان».

۵- پیر محمد(پهلوان خفیف) باشندۀ ولسوالی دولت آباد ولایت فاریاب. کادر فداکار فعال نظامی ــ توده ئی ساما.

۶- انجنیر حضرت باشندۀ شهر مزار. قوماندان قرارگاه سامائی ها در شولگر.

7- دو تا برادر زاده های اسد الله (تیمور) از ولایت فاریاب. رزمندگان جوان.

8- معلم قاسم باشندۀ شهر مزار. رزمندۀ سامائی.

9- رحمت الله(چَمچُق) برادر زادۀ پهلوان عزیز از قریۀ جبارخیل، ولسوالی سید خیل ولایت پروان. محصل فاکولتۀ زراعت، دانشگاه کابل. رزمندۀ سامائی.

10- غیاث باشندۀ قریۀ قلعۀ صحرای ولسوالی جبل السراج ولایت پروان. رزمندۀ توده ئی سامائی.

11- قیوم باشندۀ قریۀ قلعۀ صحرای ولسوالی جبل السراج ولایت پروان. رزمندۀ توده ئی سامائی.

12- قیوم(بزنجو) باشندۀ قریۀ چینکی ولسوالی جبل السراج ولایت پروان. قیوم در جریان حملۀ اخوانی ها در کمین یاد شدۀ مشترک گروه های اخوان بالای رفقای ما، فرار کرده و خود را در دریای شولگره انداخت که به اثر اصابت گلوگه زخمی شد و آب رود خانه او را برد. پائین تر در منطقۀ «پل ماموکری» پرچمی ها او را در حالت نیمه جان از آب گرفتند. چون دریافتند که آدم بومی محل نیست، وی را به قرارگاه ساما در شولگره ارتباط داده و حکم سامائی را رویش کرده و در همان محل کشتند. محصل سال دوم دارالمعلمین کابل. رزمندۀ سامائی.

13- تاج پهلوان باشندۀ قریۀ کِشِنده ولسوالی شولگره ولایت بلخ. یکی از دوستداران زنده یاد مجید.

14- عبالصمد پسر کاکا قیوم باشندۀ قریۀ اشرف خیل، ولسوالی سید خیل ولایت پروان. فارغ صنف 12. صمد جوان پس از عودت از «جبهۀ چهارکنت» چون به زادگاهش سیدخیل که در تصرف اخوان بود ، رفته نمی توانست، به کابل آمده و توسط پرچمی ها دستگیر شد. از آنجا که به هویتش پی نبرده بودند، وی را جبراً در کدام ولایت دور دست مرزی به عسکری سوق دادند که تا امروز لادرک است. رزمندۀ سامائی.

15- عبدالوهاب پسر پهلوان عزیز از قریۀ جبارخیل، ولسوالی سید خیل ولایت پروان. متعلم صنف 12. وهاب جوان نیز مثل رفیقش صمد توسط پرچمی ها صید شده و در جائی فرستاده شد که تا امروز از وی خبری نیست. رزمندۀ سامائی.

16- واسع(عصبی) پسر پیر محمد از قریۀ ناصر خیل ولسوالی سیدخیل ولایت پروان. فارغ صنف 12. واسع پس از عودت از «جبهۀ چهارکنت» و جان بدر بردن از دم تیغ خون آلود جلادان اخوانی در آن دیار، غافل از کین و قساوت سیاه دلان مؤظف در زادگاهش، به خانۀ پدری اش در روستای ناصرخیلِ منطقۀ سیدخیل برگشته و حین کار دهقانی روی زمینش، به جرم سامائی بودن توسط باند آدمکش اخوانی مسلح جمعیتی به مسؤولیت (خورد ظابط شمس الدین سید خیلی) در سال 1360ش در همان جا به رگبار بسته شد. رزمندۀ سامائی.

یاد همۀ آن دلاوران گرامی و قاتلان اخوانی و خلقی ــ پرچمی شان سیه روی باد!

17- به نسبت گذشت زمان زیاد، اسم سه چهار تن از شهداء را فراموش کردم و عدۀ معدودی هم که تا هنوز زنده اند، از آن ها نام نمی برم.

18- * درین میان هویت یک تن دون صفت و ضعیف النفس که در زیر شنکجۀ دشمن تاب نیاورده و به رفقا و همرزمانش خیانت کرد، چنین است:

یعقوب پسر ظابط اکرم باشندۀ قریۀ جبارخیل، ولسوالی سید خیل ولایت پروان. قبلاً محصل انستیتیوت محاسبه. این خائن هنوز زنده است و فعلاً در پلخمری به سر می برد.

حال از شما خوانندۀ گرامی متعهدی که تا اینجا با من بوده اید، خواهشمندم تا در ختم این داستان، بابت یاددهانی و ارج گذاری به آن جانبازان، حد اقل یک دقیقه سکوت نمائید.

ـــ زنده باد یاد و خاطرۀ جانباخته گان راه آزادی و انقلاب!

ــ مرگ و نفرین بر ارتجاع خونریز و وطن فروش اخوانی این قاتلان مردم و بربادگران وطن!

ــ مرگ بر امپریالیسم و ارتجاع!

ــ زنده باد افغانستان و مردم سلحشور آن!

18 جوزای 1393ش/ 8 جون 2014م— ج. عزيز