دسته: شعر و ادب
-
سـرود مـافـیای افغانستان . . .
پوست کردیم این وطن را هست او را ، بود او را تار او را ، پود او را دشت او را ، رود او را باغ آتشخورده ي عریان و غم فرسوده اوـرا = پوست کردیم این وطن را پیکر بودای بامیان او را هده ودارالامان او را بانک کابل جان او را قرغه…
-
لوح تاریخ
تا سر نگرفته کار ما هم تیره شده روز گار ما هم از آن همه سهو و اشتباهات بر باد شد اعتبار ما هم بینیم همه که می تکانند دامان خود از غبار ما هم آن همسفران و همقطاران نایند به رهگذر ما هم از طعنهء دیگران چه نالیم رنجیده چو سخت یار ما هم…
-
شهر طلا
بیگانه نبود آنکه شکست قفل در ما از غیر نبود زخم عمیق بــــر جگــــر ما آنی که به یغما همه دارایی ما برد بود هموطن فتنــــه و اشغالگر ما هر دون و دنی حاکم این شهر طلا شد از جهــــل عـــوام و حَکَــــمِ بی خبـــــر ما از قاتل و از جانی و دهشتگر و از…
-
من و کتاب زندگی
جای اسمم در کتــــاب زنــدگی انسان نویس هویتم را بی کس و بی میهن و نالان نویس زادگاهم را که جــــان بگرفتــــه اعضایم از آن مهد جنگ و آتش و باروت و آتشدان نویس شهری را که زندگی دارم اگر نشناختی کابل دوزخ نشان و جنت ویران نویس قریه ام را دشت خشک و جاده…
-
رنگِ فَلَق
پنجره ها بسته اند، شهر پریشان کیست ؟ رنگ فلق هر سحر، خون شهیدان کیست ؟ آب نه پوید به جوی، باغچه بی رنگ و بوی دختر مست بهار بسته به زندان کیست ؟ باغ ندارد صفا، مرغ ندارد نوا ابر سیه هرکجا، آ ه یتیمان کیست ؟ باد صبا در گذر مشک بهارش به…
-
اگر بیگانه را با دیده بیگانه میدیدیم
استاد « کهزاد» چه زیبا بود که دل های همه پاک از ریا می بود حریم خانه دل روشن از عشق خدا می بود دعای خاکساران آبروی اغنیا می شد اگر یک تکه نان خشک در دست گدا می بود اگر از گلشن وحدت گلی امید می چیدیم چرا این ساز یکرنگی به کشور بی…
-
درد را آتش کن…
راست می گویی که بیزاری ز درد؟ زخم های سینه می خاری ز درد؟ یا که می گویی جهان گندیده است پس چرا خاموش و بیماری ز درد؟ گر که بیداری به دارت ره نبرد صرف بیداری و بیداری ز درد حلقه شد حلقوم تو از چنگ مرگ ناله ها در دل فقط کاری ز…
-
چشم افق بینی بیار…
آن گریه های بی ثمر، یک نعره دریایی نشد آن ناله فریادی نشد، یک شمه غوغایی نشد آن گفتگوی مور ها ماند و زبان مرچگان از آنچه می گفتیم آن، آوای از مایی نشد قاموس هستی طعمه ی، موشان صحرایی شده پیدا در آن چه مانده است، نامی ز فردایی نشد مجنون جنون خویش را…
