1
در فصل ششم کتاب «جنگهای دهقانی» نوشتهی «فریدریش انگلس» (که برای نخستین بار در شمارههای ۵ و ۶ نشریهی «نویه راینیشه تسایتونگ» به مدیریت «کارل مارکس» منتشر شد) این سخنان حیرتانگیز و به راستی پیامبرانه آمده است. این کتاب را در واقع خود «مارکس» منتشر کرده و مفاد آن مورد تایید او بوده است. گیومهها، علامتهای تعجب و بندبندکردن بعضی جملات، از من است:
« بدترین حالتی که میتواند برای رهبر حزبی افراطی رخ دهد هنگامی است که ناگزیرشود در دورانی دولت را دردست بگیرد که «جنبش هنوزبه پختگی لازم برای طبقهای که او نمایندهی آن است نرسیده» ! و زمینه برای اِعمال قوانین و مقرراتی که سلطهی آن طبقات طلب میکند آماده نباشد.
«آنچه او میتواند انجام دهد به ارادهاش بستگی ندارد»، بلکه وابسته به تضاد های طبقات مختلف،درجهی میزان رشد شرایط زیست مادی،مناسبات تولیدی و ارتباطی است که میزان تضادهای طبقاتی مبتنی بر آن است. آنچه چنین رهبری میتواند انجام دهد و آنچه حزبش از او میطلبد، نه وابسته به او و نه وابسته به میزان رشد مبارزهی طبقاتی و شرایط آن و نه وابسته به خواستهها واندیشههایی است که تا آن زمان وجودداشته است.«اینها خودکم وبیش ناشی ازمیزان تصادفی درجهی تولید و موقعیت لحظهای طبقات اجتماعی در مقابل یکدیگر است، بلکه وابسته به درک وسیع یا محدود و زمینهی عمومی جنبش اجتماعی و سیاسی است»!
«چنین رهبری اجباراً خود را در بحرانی لاینحل مییابد». «آنچه او میتواند انجام دهد،برضد مجموعهی اصول و رفتار گذشته و برضد منافع بلاواسطهی حزبش است»!
دریک کلام،«او مجبوراست نه حزب وطبقهی خود،بلکه طبقهای را نمایندگی کند که جنبش درست برای حاکمیتش پخته است»!
او باید به خاطر منافع جنبش، درست «منافع طبقهی بیگانهای را پیش برده»! و «برای طبقهی خود با جملهپردازی، لفاظی و وعدهوعید چنین وانمود سازد که منافع آن طبقهی بیگانه منافع خود اوست»!
کسی که در چنین موقعیت نامناسبی قرار گیرد، غیرقابلنجات است»!
(ترجمه، نقل از کتاب «از انحصارطلبی تا سرکوب دولتی» نوشتهی حمید شوکت، که او هم با کمی تغییر از اصل کتاب جلدسفید ممنوع بیتاریخ و بی مترجم نقل کرده است).
۲
این سخنان پیامبرانه را اغلب احزاب و سازمانهای کمونیستی قرن بیستم که به رهبری روشنفکران حزبی سودای تغییر فوری جهان داشتند و در این راه از هیچ اشتباه و از جمله حتی قربانیکردن صدها هزار و میلیونها انسان هم حذر نمیکردند،یا پنهان میداشتند، یا فقط ازانگلس میدانستند ویا مدعی میشدند که درعصرامپریالیسم، تمام نقاط جهان زیریوغ سرمایه قرارداشته ودر نتیجه درهرنقطه ازجهان میتوان کمونیسم بر پا ساخت. اما این سخنان نه تنها مورد تایید کامل مارکس بود بلکه خود اوچند سال بعداز انتشار کتاب انگلس، حداقل در دومتن معروف و شاخص (مقدمهی سهمی در نقد اقتصاد سیاسی و هجدهم برومر…) آنها را دقیقتر وموجزتر بیان کرد.شکست هولناک تجربهی کشور هایی چون کوبا، آلبانی، اتیوپی، لائوس، ویتنام، یمن جنوبی و… گواه حقانیت آموزههای مارکس و انگلس است.
و البته بزرگترین نمونه «جمهوری خلق چین» به رهبری «مائو» بود!
۳
چینِ سالِ ۱۹۴۹ کشوری نبودکه درآن سرمایهداری به چنان درجهای از رشد رسیده باشد که پرولتاریای صنعتی (به تعبیر مارکس) بتواند حامل مناسبات تولیدی تازهای باشد. اکثریت عظیم جمعیت چین را دهقانان تشکیل میدادند و صنعت مدرن بسیار محدود و عقبمانده بود. با این همه، انقلاب کمونیستی پیروز شد و حزب کمونیست به رهبری «مائو» قدرت سیاسی را در دست گرفت. این پیروزی البته از نظر سیاسی و نظامی انکارناپذیر بود، اما آیا میتوان جامعهای را که هنوز شرایط مادی و اجتماعی لازم برای سوسیالیسم در آن فراهم نشده، با تصرف قدرت سیاسی وارد مرحلهی سوسیالیسم کرد؟
۴
مارکس انقلاب سوسیالیستی رانتیجهی رشد تاریخی سرمایهداری و تضادهای درونی آن میدانست. پرولتاریا برای مارکس نه یک مفهوم انتزاعی ونه صرفاً نامی برای فقرا ومحرومان،بلکه محصول مشخص نظام سرمایهداری،و طبقه ای بود که در جریان رشد همین نظام پدید میآمد و با تمرکز در کارخانهها و مراکز تولید، به تدریج به نیروی اجتماعی مستقل و سازمانیافته تبدیل میشد. امادرچین مائو چنین پرولتاریایی هنوزازنظرکمّی وکیفی نیروی تعیین کنندهی جامعه نبود. بنابراین او ناگزیرشدجایگاه تاریخی دهقانان رادرنظریهی انقلاب تغییردهد.ازنظراودهقانان دیگرصرفاً متحد پرولتاریا درانقلاب نبودند،بلکه به نیروی اصلی انقلاب تبدیل شدند.روستا پایگاه اصلی جنگ انقلابی شد و استراتژی معروف «محاصرهی شهرها از طریق روستاها» جای الگوی کلاسیک انقلاب کارگری در شهرهای صنعتی را گرفت.
۵
مائو « سوژهی تاریخی » انقلاب را جا به جا کرد . درتجربهی مائو،چون پرولتاریای صنعتی نیرومندی وجود نداشت ، حزب کمونیست وظیفهی تاریخی آن را بر عهده گرفت و دهقانان نیز نیروی اصلی اجتماعی و نظامی انقلاب شدند . به این ترتیب، رابطهای که در نظریهی کلاسیک مارکسیستی میان طبقه ، حزب و انقلاب وجود داشت، دگرگون شد. یعنی حزب به جای طبقه عمل کرد تا از طریق قدرت سیاسی، جامعه را به سوی مرحلهای براند که هنوز شرایط عینی و مادی پیدایش آن فراهم نشده بود: اگر جامعه برای سوسیالیسم آماده نیست، میتوان آن را آماده کرد. اگر نیروهای مولد هنوز به اندازهی کافی رشد نکردهاند، میتوان با بسیج تودهای و تصمیم سیاسی آنها را به سرعت توسعه داد.اگر دهقانان هنوز مناسبات و آگاهی لازم برای جامعهی سوسیالیستی را ندارند،میتوان ازطریق سازماندهی جمعی، کمونها، آموزش سیاسی و انقلاب فرهنگی آنان را تغییر داد. فاجعهی هولناک «جهش بزرگ به پیش» را باید درچنین زمینهای فهمید. در پشت این خطا تصوری از تاریخ وجودداشت که گمان میکردارادهی انقلابی میتواند فاصلهی میان سطح واقعی رشد جامعه و هدف سیاسی انقلاب را کوتاه کند.
۶
پس از شکست «جهش بزرگ…» نیز مائو همچنان ازاین منطق دست نکشید و این بار به «انقلاب فرهنگی» متوسل شد. هرکسی در درون حزب، دولت، دانشگاه، مدرسه و جامعه میتوانست متهم شود که حامل بقایای مناسبات قدیم است. انقلاب قراربود انسان و جامعه را همزمان دگرگون کند وچون این دگر گونی با سرعت مورد انتظار پیش نمیرفت، فشار سیاسی و بسیج انقلابی مدام افزایش پیدا میکرد. انقلاب به جای آن که مناسبات اقتصادی را دگرگون کند، به پروژهای برای دگرگونکردن تمام جامعه تبدیل شدوحزب کمونیست،که در آغاز خود را نمایندهی طبقهی کارگر میدانست، عملاً به تنها نیروی سازنده و هدایتکنندهی تمام جامعه بدل شد.
۷
انگلس در «جنگهای دهقانی در آلمان» از موقعیتی سخن میگفت که رهبر یک حزب افراطی پیش ازآن که شرایط اجتماعی لازم برای حاکمیت طبقهای که مدعی نمایندگی آن است فراهم شده باشد، قدرت را به دست میگیرد. چنین رهبری، به تعبیر انگلس، در «بحرانی لاینحل» گرفتار میشود، زیرا آنچه از او انتظار میرود با شرایط واقعی جامعه و منافع بلاواسطهی طبقهای که نمایندهی آن است سازگارنیست وسرانجام مجبوراست نه حزب وطبقهی خود، بلکه طبقهای را نمایندگی کند که جنبش درست برای حاکمیتش پخته است! این شباهت تاریخی حیرتانگیز است. مائو در جامعهای به قدرت رسید که هنوز برای آن نوع از انقلاب سوسیالیستی که مارکس از آن سخن گفته بود آمادگی نداشت ؛ بنابراین مجبور شد با تغییر مضمون انقلاب، دهقانان را به جای پرولتاریا در مرکز جنبش قرار دهد و حزب را به جای طبقه به نیرویی تبدیل کند که وظیفهی تاریخی پرولتاریا را بر عهده میگیرد. به عبارت دیگر، به جای آنکه شرایط مادی جامعه زمینهی ظهور سوسیالیسم را فراهم کند، مائو کوشید خودش از طریق حزب، با استفاده از قدرت دولت، شرایط لازم برای تحقق سوسیالیسم را از بالا ایجاد کند.
۸
مائو خود را مارکسیست میدانست و هیچ تردیدی نیز دروفاداری نظری خود به مارکس نداشت،اما آنچه درعمل به وجود آورد، نوعی شبه مارکسیسم بود که برای پاسخدادن به شرایط یک جامعهی عمدتاً دهقانی،مفاهیم اصلی نظریه ی کلاسیک را دگرگون کرد. بهای نظری این دگرگونیها بسیار سنگین بود: سوسیالیسم دیگرمرحلهای تاریخی که ازدل رشدسرمایهداری و نیروهای مولد پدید میآید نبود، بلکه به هدفی تبدیل شد که دولت انقلابی میبایست جامعه را به سوی آن هدایت کند.دراین صورت، دیگر فاصلهی میان «شرایط موجود» و«جامعهی مطلوب» یک مانع تاریخی نیست که بایدمنتظررفع آن ماند؛ بلکه خودبه مسئلهای تبدیل میشودکه باید با قدرت سیاسی حل شود.شکست سهمگین مائوئیسم در چین و در جهان، نادرستی این دگرگونی و استحالهی نظری را نشان داد.
۹
پنجاه سال پس از مرگ مائو، نمیتوان به یاد هشدار پیامبرانهی انگلس نیفتاد. اینکه رهبرانقلابی برای تحقق هدفی که هنوززمینهی اجتماعی آن فراهم نشده ، ناچارشود نه تنها ازاصول اعلام شدهی جنبش خود فاصله بگیرد، بلکه سر انجام به چیزی تبدیل شود که در آغاز انقلاب قرار بود با آن مبارزه کند! مائو میخواست با انقلاب، تاریخ را میان بر بزند؛ اما تاریخ را نمی توان با فرمان میان بر زد . می توان دولتها را سرنگون کرد، می توان مالکیتها را تغییر داد،میتوان حزبها ساخت ومیلیونها انسان را بسیج کرد،اما نمیتوان مراحل رشد اجتماعی را صرفاً با ارادهی سیاسی حذف کرد. و شاید به همین دلیل است که در پنجاهمین سالگرد مرگ مائو، آن سخنانِ نوشتهشدهی انگلس در میانهی قرن نوزدهم، تا این اندازه تازه و معاصر به نظر میرسند.

خالد رسولپور
9 /سپتامبر/2026

یک پاسخ برای “درپنجاهمین سالگردمرگ «مائو»رهبرانقلاب وکشور چین”
با درود با این منطق هیچگاه هیچ حزب انقلابی کمونیستی نباید قدرت سیاسی را کسب کند و تحولات اقتصادی اجتماعی را در جهت ساختمان سوسیالیسم پیش برد. همیشه می توان کمیت پرولتاریای صنعتی و مزدبگیران را بهانه آورد و همیشه می توان زمینه اجتماعی را کامل ندانست. به جای آنکه تضادهای واقعی هر جامعه ای را مورد تحلیل قرار داد. تضادهایی که اشکال مختلف می تواند بگیرد و در عصر کنونی همگی مستقیم و غیر مستقیم تحت تأثیر تضاد اساسی عصر سرمایه داری قرار دارند ، تضاد میان مالکیت خصوصی و تولید اجتماعی که در سطح جهانی عمل می کند.
علاوه بر این اگر این منطق درست باشد انقلاب روسیه در سال ۱۹۱۷ هم زمینه اجتماعی نداشت. چندان تفاوتی میان کمیت و کیفیت پرولتاریای چین و روسیه نبود. بویژه اگر تعداد وسیع دهقانان فقیر و بی زمین در چین را حساب کنیم که بدرجات متفاوت درگیر کار مزدی بودند.
شما می گویید مائو سوژه انقلاب را عوض کرد. نیاز است که این را در آثار مائو مستند کنید. کی و کجا؟ اینکه تضادهای اجتماعی در هر جامعه و هر مقطعی چه نیروهایی را به میدان می آورد متفاوت است با عوض کردن نقش کلیدی رهبری پرولتاریا در انقلاب.
ایراد شما مرا به یاد عبدالرحمن قاسملو می اندازد که می گفت کردستان پرولتاریا ندارد در نتیجه نه حزب کمونیست ضرورتی دارد نه مبارزه طبقاتی و انقلاب پرولتری!
امید بهرنگ
لایکلایک