دسته: داستان
-
شانههای استواری که زیر بار ظلم خمیده شده است
نويسنده: فروغ صدایش در میان انبوهی از ناملایمتهای روزگار خفه شده است. نگاههایش صد سخن ناگفته دارد. قلبش آکنده از غم جانگدازی است که نمیتواند آن را تهی کند و یا هم مانع بیان دردهایش میشود؛ دردهایی که یک عمر او را نیمهجان کرده است. انگار موجی از سیهروزی مادامالعمر او را در خود فشرده…
