دسته: داستان
-
یک طلوع تاریک دیگر برای دختران افغانستان
نويسنده: سهیلا کریمی لحظه شماری میکردم، میگفتم شاید امسال آفتاب زندگی ما به گونهای دیگر طلوع کند. شاید نوری بدرخشد و این پردههای سیاه را بدرد. با هزاران امید و آرزو سرم را روی بالشت گذاشتم، چشمانم را بستم و به رویای یک فردای نو، خبر نو و سال نو خوابیدم. سپیدهدم شد و صدای…
-
دنيا بايد نام غمگينتري به كشورم بدهد!
نويسنده سميه رامش آيا تنها درخت ميتواند اينگونه دست به يورش بزند و يكباره دنيا را در مقابل شكوه سبز شدن قرار بدهد. بعد از زمستان هاي طولاني ، تگرگ ها ،برف ها، بي برگ و باري ها، تنها ايستادن درانجماد لحظه ها . ريشه به دوش نكشيدن و ماندن ايمانِ درخت است! ايماني كه…
-
دیوارها چه صبورند!
داستان كوتاه نويسنده: کتایون آیدا زندگی با همه تلخیهایش شیرین است. زندگی رنج کشیدن است. این کلمات مادر در ذهن دختر میرقصیدند و در دلش مثل سوزن میخلیدند و روحش را تسخیر میکردند. قلبش از به یادآوردن آن روزها، درد میگرفت. حس میکرد باری بس سنگین روی قلب کوچکش گذاشتهاند. او شاید میخواست فریاد بزند؛…
-
«نمیتوانم ببینم که دخترم را طالبان ببرند»
روایت زنان؛ نويسنده: زیبا بلخی به تنهایی در گوشهای از تاقاش و در کنار پنجره نشسته است، هنگامی که سر صحبت را باز میکند، با دو دست خود صورتاش را میپوشاند: «خوب شد که بخیر گذشت و اتفاقی برایم نیافتاد.» هنوز در شوک روزی به سر میبرد که از دست نیروهای امر به معروف طالبان…
-
چرخ خیاطی
نويسنده: معصومه لسانی ریتم منظم چرخیدن چرخهای خیاطی میان گوشهایم طنین میاندازد؛ بلند، دوامدار و منظم. روال همیشگی در جریان است، چرخهای خیاطی همه کار میکنند، کودکی جیغ میکشد، صدای بخار اتو گهگاهی بلند میشود، آواز بلند آهنگ شاد محلی افغانی در فضای بزرگ دورمان پخش میشود و چهرههایی شاد و عبوس از دور درهم…
-
دختری که از فروش باز ماند
نويسنده: صدیقه مسلمپور همهجا مهتاب نور میپاشید و ستارهها برق میزدند. شب ساکت بود، میتوانستیم صدای نفسهای خود را بشنویم. روی حویلی صفهی کلان داشتیم، به نظرم دوچند خانهی ما میآمد، میتوانستیم یککم با فاصله خواب شویم. سقف آن تاک انگور بود، تهی پایه اولیناش باتری که تنها شبهای تابستان میشد در نور آن شکم…
-
کابل دیگر آن شهر رویایی من نیست
نويسنده: حماسه سعید خُرد که بودم وقتی از کابل حرف میزدند در جهان کوچک خودم شیرینی و حلاوت عجیبی حس میکردم. کابل برای من شبیه یک شهر افسانهای بود؛ شبیه مکانی که همهچیز در آن امکانپذیر است. یک شهر رویایی بهمعنای واقعی کلمه. فکر میکردم کابل شهر خیلی بزرگی است که به قدر دنیا وسعت…
