مجيد نامه
از عنوان میآغازیم:
«مجیدنامه» یا مجیدنامه؟
پس از چاپ و تکثیر، مجیدنامه بار دیگر نامِ مجید را بهگونهای گسترده بازتاب داد و روایتی از مجید در حدیثِ دیگران رنگی تازه گرفت. دیری نگذشت که این تازگی با پیشداوریها، خوشبینیها و بدبینیها درآمیخت.
در این میان، شمار زیادی واکنش نشان دادند؛ برخی بر بنیاد تعلقات محفلی و حزبی صفهای دیگری گشودند، و شماری نیز بر بنیاد تجربهٔ زیسته به خاطرهنگاری روی آوردند.
با این ترتیب، خوانشِ مجیدنامه برای دستهای تمسکی شد برای خالی نبودن عریضه، و کسانی هم در این راستا آسمان و ریسمان بافتند.
اما دیری نپایید که این داوریها، در فضای واکنشیِ جامعهای آسانگیر و سادهاندیش، شکلِ تصفیهحسابهای گروهی و سازمانیِ گذشته را به خود گرفت و در پوششِ خوشبینیها و بدبینیها، شکل و شمایلِ دیگر یافت.
با دریغ، بیشترینهٔ این بازتابها صورتی از رویکردی سنتی و کمتر متودیک به مفهوم امروز آن داشت. به هر رو، بخشِ مکتوبشدهٔ این خوانشها در برابر غیبتها و گفتوشنودهای غیرمکتوب، کاری درخورِ توجه است.
نگارنده، خوانشِ خود را بر مبنای رویکردی پساساختارگرایانه، هرمنوتیکی و تأویلی بر متن قرار داده است تا در نوشتار و خوانش مخاطبان، تلنگری بر شیوهٔ خوانش متن و سایهروشنهای نوشتار وارد کند.
به گمانِ نگارنده، چند و چونِ خوانشِ متن و روشهای متفاوت، ما را به نتایج مختلفی در مواجهه با متن میرساند؛ و اینکه با کدام نظریه یا دستگاه فلسفی و ادبی به سراغ متن میرویم، در شکلگیری معنای نهایی خوانش نقش تعیینکننده دارد
«»»»»»»»»»»»»»»»»»»
کلید و کُد گشایش متن:
«مجیدنامه» از منظرِ پیشامدرن
در صفحهٔ نهمِ مجیدنامه، نویسنده روشِ پژوهشیِ خود را مبتنی بر «مصاحبهها، روایتها، مشاهدهها، اسناد و متونِ مرتبط» و نیز «خاطرهها و مدارکِ غیرمستقیم» معرفی میکند. این تعریف از روش، اگر از منظرِ سنّتی و پیشامدرن موردِ ارزیابی قرار گیرد، با چند چالشِ اساسی مواجه است.
نخست، فقدانِ انسجامِ ساختاری و روشی است؛ در سنتِ تألیفِ پیشامدرن—چه در تاریخنگاری و چه در تذکرهنویسی—نوعی نظمِ درونی، سلسلهمراتبِ منابع و انسجام در ارائهٔ روایت وجود دارد، حال آنکه متنِ موردِ نظر با تکیه بر منابعِ متکثر و ناهمگون، از این الگوی منسجم فاصله گرفته و دچار پراکندگیِ روایی و مفهومی شده است؛ این پراکندگی، بهویژه در غیابِ یک چارچوبِ روششناختیِ سختگیرانه، میتواند اعتبارِ کلیِ اثر را تضعیف کند.
دوم، اتکا به منابعِ غیرمعتبر یا کماعتبار در سنتِ کلاسیک است؛ در خوانشِ پیشامدرن، اعتبارِ متن عمدتاً بر پایهٔ اسنادِ مکتوبِ معتبر، نقلهای مستند و زنجیرههای قابلِ اعتمادِ روایت استوار است، در حالیکه در این اثر، استفاده از «مشاهدهها»، «خاطرهها» و «مدارکِ غیرمستقیم»—که بیشتر به حوزهٔ تاریخِ شفاهی یا رویکردهای مدرن تعلق دارند—جایگاهی پررنگ یافته است؛ چنین منابعی در سنتِ کلاسیک غالباً در حاشیه قرار میگیرند و نمیتوانند بهتنهایی ستونهای اصلیِ یک تألیفِ معتبر را شکل دهند.
سوم، آمیختگیِ رویکردِ افسانهای با دعویِ پژوهش است؛ هدفِ اعلامشدهٔ اثر «تشریح و تثبیتِ قهرمانِ افسانهای» است و این امر نشان میدهد که متن، بهجای فاصلهگذاریِ انتقادی با سوژه، در جهتِ تثبیت و اسطورهسازی حرکت میکند؛ در سنتِ پیشامدرن نیز گرچه عناصرِ اسطورهای حضور دارند، اما معمولاً در قالبهای مشخصی چون حماسه یا روایتِ دینی قرار میگیرند، نه در قالبِ متنی با دعویِ پژوهش.
بر این اساس، میتوان گفت که مجیدنامه از منظرِ پیشامدرن، متنی است با ساختارِ رواییِ پراکنده، اتکای روششناختی به منابعِ نامتعارف در سنتِ کلاسیک و گرایش به اسطورهسازی بهجای تحلیلِ انتقادی؛ البته باید توجه داشت که همین ویژگیها در چارچوبهای مدرن و پسامدرن ممکن است نه ضعف، بلکه نوعی چندصدایی و گشودگیِ روشی تلقی شوند، از اینرو ارزشگذاریِ نهاییِ اثر وابسته به افقِ نظریای است که از آن به متن نگریسته میشود.
کليد و كُد گشايشِ يك متن، همانا شناختِ متن است؛ تا زمانی كه متن را همراه با شاخصهها و ويژگیهايش نشناسيم، هر نوع رويكرد انتقادی و خوانشِ مخاطب، ره به تركستان میبرد.
برای شناختِ بهتر و نقدِ متن «مجيدنامه»، از ديدگاههايی كه در سطوحی متكثر و متنوع بازتاب يافته است، میآغازم و به متدولوژی و روشِ ساخت میپردازم
دیدگاهها و شناختشناسی متن
در بخش عمدهای از این متن، رویکردی پسامدرن سایه افکنده است؛
روایات بهصورت قطعاتی پراکنده و گسسته شکل گرفتهاند،
داوریها از قطعیت فاصله گرفته و به تعلیق گراییدهاند،
مرز میان فرمها و ژانرهای ادبی کمرنگ یا حتی محو شده است،
و در نهایت، تنوع در محتوا و مضامین روایت، ساختاری چندلایه و متکثر پدید آورده است.
با اینهمه، دالِ مرکزی بر بخشهای مختلف متن سایه انداخته و نوعی همگرایی پنهان ایجاد کرده است؛ بهگونهای که شماری از پارادوکسهای درونی متن به حاشیه رانده شده و در برخی موارد نیز کمرنگ گردیدهاند. این دالِ مسلط، در عین حال، گونهای از قطعیت و داوری را—هم در سرخط متن (عنوان) و هم در لایههای زیرین—پنهان کرده است؛ چنانکه بهجای گشودگی پرسشمندانهی «مجیدنامه؟»، با صورتی تثبیتشده و قطعیِ «مجیدنامه» مواجه میشویم.
از همینرو، پایان متن نیز در لابهلای اسطوره و حماسه، بیکمترین رویکرد انتقادی رقم خورده و افق تأویل را بهجای گسترش، به نوعی انسداد معنایی سوق داده است.
هرچند متن در پیِ پاسخهای از پیشآماده نبوده و توانسته است لحنها و صداهای متکثر را از مواضع مختلف اجتماعی و اصناف، بهدرستی وارد فضای روایت سازد، اما همین تکثر نیز در نهایت زیر سایهی دالِ مرکزی تا حدی مهار و از نظرها دور افتاده است.
مجیدنامه با چنین دیدگاه، رویکرد و متودولوژیای به قلم آمده است که سایهروشنِ خاصی از خود بر جای گذاشته است؛ از جمله مواردی که میتوان بر آن انگشت گذاشت، افشای فضای عمومی متن است—جایی که هستیِ متن در آن جان گرفته و هویت یافته است.
این رویکرد انتقادی، این موارد و نیز نکات دیگری را ذیل عناوین گوناگون به بحث و کنکاش خواهد گرفت.
……………:
از خوانش تا خوانش:
مجیدنامه و خوانش مؤلفمحور
«مجیدنامه» در خوانش مؤلفمحور، بیشتر به نیت مؤلف (محمدشاه فرهود) بازمیگردد. در این دیدگاه، تلاش اصلی بر فهم قصد و مراد نویسنده استوار است و متن بهعنوان حامل معناهایی در نظر گرفته میشود که از ذهن و تجربه مؤلف سرچشمه میگیرد و در راستای نیت مؤلف حرکت میکند.
در این نوع خوانش، لحظات تدارک و آفرینش متن، قصد و نیت مؤلف و هدفی که در ذهن داشته، مورد توجه قرار میگیرد؛ هدفی که حاصل تجربه مستقیم یا غیرمستقیم اوست. در نتیجه، فهم متن زمانی به نیت مؤلف نزدیکتر میشود که شناختی چندلایه از او داشته باشیم؛ شامل دانش، جهانبینی، علایق، و حتی نیازهای روانی و لایههای پنهان ذهن او.
این نگاه درک متن را بیشتر وابسته به شناخت مؤلف میداند و بدون شناخت مؤلف، فهم متن کمتر ممکن میشود. پی بردن به ماهیت مؤلف و کشف نیت او، مهمترین مسئله در این نوع خوانش است. این امر در برخی موارد میتواند فهم متن را دشوارتر کرده و آن را از دسترس فهم مخاطب دور سازد.
البته میان خوانش مؤلفمحور، خوانش فرم و ساختارمحور، و خوانش آزاد، مرزهای کاملاً بسته و جدا از هم وجود ندارد؛ بلکه این رویکردها تا حدی به هم نزدیک هستند و نسبیت در آنها از پیش قابل فهم است.
در مقابل این دیدگاه، Roland Barthes از مفهوم «مرگ مؤلف» سخن میگوید و نقش مؤلف را تا حد یکی از خوانندگان متن پایین میآورد؛ به این معنا که مؤلف پس از خلق متن دیگر مرجع نهایی معنا نیست و متن در فرآیند خوانش میتواند معناهای گوناگون و متفاوت پیدا کند.
…….
سایهروشنِ «مجیدنامه»
دالِ مرکزیِ متن، بر بسیاری از پارادوکسها سایه افکنده و در تقابل با آنها خود را تعریف میکند؛ حال آنکه ضرورتی برای به حاشیه راندن این پارادوکسها وجود ندارد. برعکس، این پارادوکسها میتوانستند در بازیهای چندگانه، در بستر متن شناور بمانند تا مخاطب، افقِ جهانِ پهناورِ متن را در یک هستیِ پارادوکسیکال به خوانش بگیرد.
در چنین افقی، از یکسو سایهی رمانتیک و متافیزیکیِ متن تا حدی تقدسزدایی میشود و «مجید» در جهانی اینجهانیتر بازتعریف میگردد؛ جهانی که در آن، تلاش برای بقا، درگیری با قدرت در ابعاد گوناگون، و زیستِ ذهنیِ مبتنی بر تأمل و تدبیر—نه صرفاً احساس و واکنش—برجسته میشود.
در این خوانش، مجید بهمثابه سوژهای درگیرِ تنشهای مداوم، به پلی میان قدرت و آرمانخواهی بدل میشود؛ جایی که مدار عقلانیت، تدبیر و ستیز بهطور همزمان در او حضور دارد و راز بقا در دل همین کشاکشها جستوجو میشود.
با اینهمه، شناخت مجید—و بهطور کلی هر شخصیت سیاسی، تاریخی یا هنری—از مسیر «منزهطلبی» و «آرمانخواهیِ محض» ممکن نیست. چنین رویکردی، بهجای روشنسازی، به اسطورهسازی میانجامد و متن را از لایههای واقعی و متناقض آن تهی میسازد. مجید تنها در افقی قابل فهم است که در آن، ضعفها، تردیدها، خطاها و محدودیتها بهاندازهی آرمانها و کنشها جدی گرفته شوند.
از همینرو، مجید نه قهرمانی منزه و دستنیافتنی، بلکه کنشگری است که در متن واقعیت، درگیر انتخابهای دشوار و گاه متناقض است. او برخلاف تصور «چریکِ تنها»، در انزوای مطلق تعریف نمیشود؛ بلکه راز بقای او در «همسویی با دیگران» شکل میگیرد. چه آنگاه که با چنگ و دندان از زیر آوار استبداد سر برمیآورد، و چه زمانی که در تنگنای انتخاب میان قدرتهای متجاوز قرار میگیرد، همواره ناگزیر است نسبت خود را با دیگران—با نیروها، جمعها و ائتلافها—بازتعریف کند.
در این معنا، مجید گرهگاهی از روابط نزدیک به هم، همپیوند و درهمتنیده است؛ شبکهای از مناسبات که در آن، کنش فردی بدون درک پیوندهای جمعی قابل فهم نیست. او در متن صحنهی سیاست حضور دارد و در پیچوخم تاکتیکها و مانورها، موقعیت خویش را نه در خلأ، بلکه در نسبت با دیگران تنظیم میکند. این همسویی، به معنای استحاله در جمع نیست، بلکه نوعی «ائتلافِ آگاهانه» است که در آن، بقا و کنشگری از خلال تعامل با دیگری ممکن میشود.
او در مدار تدبیر حرکت میکند، نه در مدار شورِ صرف؛ و همین امر، حضورش را از یک کنش احساسی به کنشی استراتژیک ارتقا میدهد. مجید، در این معنا، همواره در صحنه است—بهعنوان سوژهای آگاه که در کشاکش قدرت، بقا و آرمان، و در پیوند با دیگران، راه خود را از خلال تضادها میگشاید.
در افق نظری این خوانش، تمایز میان دیدگاههای Umberto Eco و Jacques Derrida راهگشاست. از منظر اکو، مرزهای معنا در ساختار متن، ظرفیتهای نشانهای و لایههای نمادین آن، و در افق خوانشهای متکثر اما محدود شکل میگیرد؛ به بیان دیگر، متن گشوده است، اما نه بیکران و بیضابطه. در مقابل، در اندیشهی دریدا، معنا در فرآیندی بیپایان از تعویق و تفاوت شکل میگیرد و خوانش متن به افقی نامحدود میل میکند.
«مجیدنامه» در میانهی این دو افق نظری قابل بازاندیشی است: نه در انحصار یک معنای بسته و قطعی، و نه در رهایی کامل از هرگونه حد و مرز معنایی. بلکه در قلمرویی میانجی که در آن، پارادوکسها حذف نمیشوند، بلکه فعال میمانند؛ و معنا در تنش میان ساختار و گریز، بهتدریج خود را آشکار میسازد.
در فرجام، مجید در جایگاه یک «متن»، از سطح یک روایت فردی فراتر میرود و به امکانی برای بازخوانی انسان امروز بدل میشود. او در جایگاه یک انسانِ معاصر، در میان ما دستیافتنی میگردد؛ سوژهای که نه در فاصلهای اسطورهای، بلکه در بطن واقعیت زیست میکند. در این سطح، «پاشنهآشیل» و «چشم اسفندیار» او نیز نه در ساحت اسطوره، بلکه در داربست جامعهای درگیر بحرانهای مزمن شکل میگیرد: جامعهای گرفتار استبداد، ضعف ساختاری، اپوزیسیونِ پراکنده، و نیروی جوانی که هرچند پرانرژی است، اما از کمتجربگی رنج میبرد.
از این منظر، مجید دیگر صرفاً متعلق به زمان یا جغرافیای خاص نیست؛ بلکه به سوژهای فراتاریخی بدل میشود که در بستر بحرانهای چندلایه تعریف، معرفی و نقد میگردد. او همزمان یک «امکان» و یک «مسئله» است: امکانی برای اندیشیدن به کنش آگاهانه در دل بحران، و مسئلهای برای بازاندیشی نسبت میان فرد، قدرت و ساختار.
بر بنیاد این رویکرد، در ادامه، ذیلِ عناوین مشخص به توضیح، تفسیر و تأویلِ مؤلفههای اصلی متن پرداخته میشود؛ مؤلفههایی که هر یک، بهمثابه گرهگاههای معنایی، در شکلدهی به «مجید» بهعنوان یک متن/سوژه نقش ایفا میکنند و امکان خوانش چندلایه و نقادانهی آن را فراهم میسازند.
«مجیدنامه» در این افق، نه فقط روایت یک فرد، بلکه بازتاب یک وضعیت است—و مجید، در مقام یک متن/سوژه، آینهای میشود برای فهم پیچیدگیهای انسان معاصر؛ انسانی که در میان تضادها، نه در منزهسازی و آرمانگراییِ محض، بلکه در پذیرش تناقضها و در پیوند با دیگران، امکان بقا و کنشگری را میآفریند:
……..
مجید و تنازع بقا
در صفحهٔ ۹ «مجیدنامه»، با ارجاع به دیدگاه کلود لوی-استروس، اسطوره بهمثابهٔ بازتاب رؤیاهای وجدان جمعی و بیانگر احساسات بنیادین انسانی، چون عشق، کینه و انتقام، معرفی میشود؛ تعریفی که اسطوره را نه امری ساختگی، بلکه شیوهای از اندیشیدن و ساختار ناخودآگاه ذهن انسان میداند. در مقابل، در اندیشهٔ رولان بارت، اسطوره یک نظام نشانهایِ ثانویه است که واقعیت تاریخی را به امری طبیعی و بدیهی تبدیل میکند و از این طریق، تاریخ را به طبیعت فرومیکاهد.
در پرتو این دو رویکرد، «مجید» را میتوان در افق «تنازع بقا» بازخوانی کرد؛ جایی که بقا صرفاً یک کنش بیرونی یا واکنش سیاسی نیست، بلکه ریشه در وضعیت اگزیستانسیالِ سوژه دارد. هراس از مرگ، بهمثابهٔ افق نهاییِ معنا، کنش او را برمیانگیزد و زیستن را از سطح انتخاب به سطح ضرورت ارتقا میدهد. از همینرو، مجید در متن، نه صرفاً در چارچوب یک مبارز سیاسی، بلکه در میدان کشاکش مرگ و زندگی تعریف میشود؛ میدانی که بعدها در قالب شعار آزادی، صورتبندی ایدئولوژیک مییابد.
این تنازع بقا از آغاز زندگی او، بهویژه در تجربهٔ مرگ پدر و نزدیکان، شکل میگیرد و به بخشی از ضمیر پنهان و آشکارش بدل میشود. در ادامه، نهتنها نظام حاکم، بلکه کلیتِ ساختار مسلط و فضای پیرامونی، هستی او را در محاصره میگیرد؛ وضعیتی که همچون «شمشیر داموکلس» پیوسته بر فراز سرش معلق است و در هر لحظه او را بازتعریف میکند. در چنین بستری، قانون حاکم، نظم مسلط، و حتی روایتهای عامه و گفتار مسلط اجتماعی، همگی در شکلدادن به این وضعیت سهیماند و مجید را به سوژهای بدل میکنند که بقا برای او نه یک انتخاب، بلکه ضرورتی ناگزیر و اگزیستانسیال است.
بااینهمه، این روایتِ تنازع بقا در «مجیدنامه»، در سایهٔ آرمانگرایی و مجموعهای از مضامین اخلاقی و متافیزیکی، تا حدی به حاشیه رانده میشود. متن، بهجای برجستهسازی وضعیت وجودیِ سوژه و هراس بنیادین از مرگ، آن را در لایهای از ارزشهای متعالی، فضیلتهای اخلاقی و افقهای آرمانی بازنویسی میکند. در نتیجه، آنچه میتوانست بهمثابهٔ تجربهای عریان و اگزیستانسیال از بقا فهم شود، در فرایند اسطورهسازی، به روایتی اخلاقی و ایدئولوژیک تبدیل میگردد؛ روایتی که به تعبیر رولان بارت، تاریخ را طبیعی میسازد و بهجای آشکارکردن اضطرار بقا، آن را در پوشش معناهای والاتر پنهان میکند.
………
مجید و استبداد مزمن و بحران اپوزيسيون
مجید ادامه و یا پیآمد همان افغانستان معاصر است؛ همان افغانستانی که ریشه در خراسانِ دیروز دارد، اما در روند تاریخی خود از اعتلای فرهنگی و از سنت دیوانسالاریِ مدبرانه و سامانیافتهی آن فاصله گرفته و بهتدریج از آن گسسته است؛ گسستی که پیامد آن، تضعیف استمرار یک نظام فرهنگی-اداریِ منسجم و کارآمد در بستر تحولات سیاسی و اجتماعی بوده است. این همان افغانستانی است که نسبت به گذشتهی خود، کمترین رویکرد انتقادی را در اختیار داشته و بیشتر در سطح روایتهای کلی و غیرتحلیلی باقی مانده است.
این افغانستان، فضای قطببندیهای ایدئولوژیکِ سرمایه و سوسیالیسم را از دور نظاره میکرد، بیآنکه آن را بهگونهای عمیق درک و تجربه کرده باشد. در واقع، حضور در این میدانهای فکری و سیاسی بیش از آنکه محصول تجربهی زیسته باشد، بازتابی از ورود غیرمستقیم و واسطهای به جهان مدرن بوده است. افغانستانی که، بهاستثنای یک دورهی کوتاه شاهی، همواره در معرض آتش رقابتهای قدرتهای بزرگ—از انگلستان و روسیه گرفته تا روسیه و آمریکا—قرار داشته و از این تنشهای بیرونی تأثیر پذیرفته است.
پس از دههی چهل خورشیدی بود که ثمرهی نزدیک به سه دهه تلاش شماری از روشنفکران و مبارزان به میدان آمد. با این حال، این جریان غالبِ تحصیلکرده، بیش از آنکه ریشه در بستر درونی و تاریخی جامعه داشته باشد، بازتابی از جهان بیرونی و ایدئولوژیهای وارداتی بود. از وابستگان و محفلهایی به نام «حزب دموکراتیک»، تا سازمانهایی چون «سازمان جوانان مترقی»، «شعلهی جاوید» و «محافل جوانان مسلمان»، همگی در فضایی شکل گرفتند که ایدئولوژی بر تجربهی تاریخی پیشی گرفته بود و فردیت نیز بهجای استقرار در سازوکارهای دموکراتیکِ درونتشکیلاتی، در قالب رابطههای محفلمحور و شخصمحور عمل میکرد؛ در نتیجه، تصمیمگیری جمعی و اصل رأی در درون این ساختارها به حاشیه رانده شد.
در لایههای درونیتر این محافل، ایدئولوژیهای وارداتی، کمتجربگی و جوانی رهبران، در کنار ندانمکاری سیاسی و فقدان رسمیت حقوقی و سازمانی، موجب شد این جریانها از توان ابتکار و مانور مستقل در ساختار قدرت برخوردار نباشند. در نتیجه، بدون اتکا به عوامل بیرونی، نه جسارت و نه آمادگی لازم برای یک مبارزهی جدی، عمیق و ساختارشکن در آنها شکل نگرفت. هرچند بعدها برخی از این جریانها با تکیه بر حمایتهای بیرونی به اریکهی قدرت دست یافتند، اما پیامدهای آن نه به ثبات سیاسی انجامید و نه به بهبود وضعیت اجتماعی، بلکه بحران را بازتولید کرد و سرنوشت کشور را به وضعیتی رساند که امروز شاهد آن هستیم.
در این میان، مجید را نمیتوان تافتهی جدا بافته از این متن بحرانزده و استبدادزده دانست. او نیز در دل همین ساختار تاریخی و سیاسی شکل گرفته است، اما در حد امکان و ظرفیت فردی خویش، بهمثابهی یک کنشگر متفاوت ظاهر میشود. او در بستر همین ساختار تاریخی و سیاسی قامت آراسته و با وجود محدودیتها، شجاع، نترس و مردممحور عمل کرده و در لحظههایی توانسته به این نظم استبدادی تلنگر بزند و در دل همان ساختار، امکان مقاومت و مانیفست دیگری را بهمثابهی امکانی اندیشیدنی و قابل طرح آشکار کند؛ امکانی که نه بیرون از ساختار، بلکه دقیقاً در شکافهای درونی آن معنا مییابد.
اگر این رویکرد را از منظر دیگری بخوانیم:
خوانش دریدایی
از منظر خوانش ژاک دریدا، آنچه در این متن بهعنوان «استبداد مزمن» صورتبندی میشود، نه یک ساختار یکدست و بیرونی، بلکه شبکهای از نشانهها، روایتها و گفتمانهایی است که معنا را درون خود تولید و همزمان به تعویق میاندازند. در این چارچوب، تاریخ افغانستان یک کلّ بسته و خطی نیست، بلکه متنی است گشوده، چندپاره و همواره در حال بازنویسی.
در این نگاه، تقابلهایی مانند سنت/مدرنیته، درون/بیرون، مقاومت/استبداد یا بومی/ایدئولوژیک، دوگانههای ثابت و قطعی نیستند؛ بلکه هرکدام در دیگری رسوخ میکنند و مرزهایشان دائماً جابهجا میشود. به همین دلیل، «مجید» نیز نه بیرون از این متن تاریخی، بلکه یکی از اثرات لغزش و ناپایداری معنا در درون آن است.
بر این اساس، «امکان مقاومت» نیز خارج از ساختار استبدادی شکل نمیگیرد؛ بلکه در شکافها، تناقضها و تعویقهای درونی همان ساختار پدیدار میشود. آنچه «مانیفست دیگر» نامیده میشود، نه یک بدیل نهایی و تثبیتشده، بلکه نوعی گشایش موقت در نظم معناست؛ گشایشی که همزمان امکان ظهور و امکان فروبستگی را در خود حمل میکند.
در نتیجه، مجید نه نقطهی پایان یک نظم، بلکه لحظهای از لغزش معنا درون همان نظم است؛ لحظهای که نشان میدهد هیچ ساختاری—استبدادیترین آن—از درون، خالی از شکاف، تعویق و امکان دگرگونی نیست.
………
مجید و مصلحت انديشى:
تمرکز بر بهرهگیری از امکانهای بومی
در اینجا منظور از بهرهگیری از امکانهای بومی این است که در شرایط اختناق و فشار مزمن، همراه با نوعی تاکتیک و مدار ضمنی با قدرت، نه تسليم به قدرت، به جای تکیه بر نسخههای بیرونی، از ظرفیتهای در دسترس و محلی استفاده میشود؛ ظرفیتهایی که در دل محدودیت، امکان ادامه و بقا را فراهم میکنند. این نگاه، بومی بودن را نوعی انزوا نمیداند، بلکه شیوهای برای عمل و زیستن در وضعیت فشار و محدودیت است.
……..
رمز زندگی از آبِ جو، جو
چو بیند مانعی، آنجا نپاید؛
ستیزد، نرمش آرد، پویه گیرد،
میانِ سنگها راهی گشاید.
— شمعریز
⸻
1) وضعیت عمومی جامعه
در جامعهای چون افغانستان، کمترین سطحِ نظمِ اقتصادی، اجتماعی، سیاسی و فرهنگی بهگونهای پایدار و نهادینه شکل نگرفته است. این جامعه، در عینِ پراکندگی ساختاری، شاهدِ رشدِ لایههای مأموریتی و حضورِ همزمانِ چندین شیوهٔ تولید و مناسباتِ اقتصادی ناهمگون بوده است؛ وضعیتی که نه به تثبیت انجامیده و نه به گذارِ روشن.
⸻
2) تبیین طبقاتی و تاریخی
به تعبیرِ طبقاتی، میتوان آن را جامعهای «نیمهاستعماری، نیمهفئودالی و پیشافئودالی» و حتی در برخی لایهها بهصراحت «پیشافئودالی» نیز دانست؛ تعبیری که گرچه بخشی از واقعیت را توضیح میدهد، اما در تبیینِ پیچیدگیهای متأخر، بهویژه در دورههای مجاهدین، دولتِ پس از ۲۰۰۱ و حاکمیتِ طالبان، نابسنده مینماید. هنوز بهدرستی روشن نیست که در این دورهها چه نوع مناسباتِ مسلطِ اقتصادی و اجتماعی بهصورتِ پایدار شکل گرفته و چه چیزی صرفاً صورتِ گذرا و موقتی داشته است.
⸻
3) موقعیت پیرامونی و ساختار جهانی
از منظری دیگر، افغانستان را میتوان جامعهای پیشامدرن و پیرامونی دانست؛ جامعهای که در حاشیهٔ نظامِ جهانی سرمایهداری، بدونِ تجربهٔ کاملِ مدرنیته، درگیرِ نوعی همزیستیِ ناهمگونِ سنت و تجدد است.
از زاویهای دیگر، این جامعه ساختاری قبیلهای–استعماری دارد که در آن، اقتصادِ مصرفیِ وابستهٔ استعماری، همراه با شبکههای غیررسمی قدرت، از جمله اقتصادِ مواد مخدر و قاچاق، نقش تعیینکننده ایفا میکنند.
⸻
4) وضعیت بحران و بیثباتی
در چنین چارچوبی، افغانستان را میتوان جامعهای بیثبات و در آستانهٔ فروپاشیهای پیدرپی نیز تلقی کرد؛ میدانی از بحرانهای انباشته که به صحنهٔ بازیِ استخبارات و تاختوتازِ قدرتهای بزرگ و منطقهای بدل شده است. این وضعیت، نهتنها مانعِ شکلگیری دولت–ملت مدرن شده، بلکه هرگونه نظمِ پایدار را نیز به تعویق انداخته است.
⸻
5) تمثیل و منطق بقا
با این همه، همانگونه که در تمثیلِ «آبِ جو» آمده است، حیات در چنین بسترِ سخت و سنگلاخی، مسیرِ خود را میجوید: گاه در ستیز، گاه در نرمش، و گاه با گشودنِ راههایی که از دلِ سنگها عبور میکنند.
⸻
6) ساختار قدرت و جزایر پراکنده
در همین بسترِ پیچیده و گسسته، مجید رازِ این ساختار را بهدرستی میشناخت و بهخوبی میدانست که در چنین «نظمِ بینظمی»، جامعه به مجموعهای از جزایرِ پراکندهٔ قدرت بدل میشود؛ جزایری متشکل از افراد و دستهجاتی گسسته از یکدیگر که در خودکامگیِ فردی و لگامگسیختگی دستوپا میزنند.
در چنین فضایی، نامِ محل و قبیله به پوششی برای اهداف و غرایضِ شخصی تبدیل میشود؛ ارزشها، چه ملی و چه انسانی، به حاشیه رانده میشوند و هیچ تعهدی در برابر آنها احساس نمیگردد. این گسستِ ساختاری، نهتنها مانعِ شکلگیری همبستگیِ اجتماعی است، بلکه به بازتولیدِ مداومِ بحران و بیثباتی نیز دامن میزند.
⸻
7) شناخت مجید از ساختار
مجید، با درکِ این واقعیت، نه در سطحِ ظواهر، بلکه در عمقِ این پراکندگی و بیمهاریِ نیروها، به شناختی رسیده بود که فراتر از توصیف، ناظر به فهمِ منطقِ درونیِ این وضعیت است.
⸻
کنش سیاسی و ائتلافها
از همینرو، او توانست از ترکیبِ چند محفلِ پراکنده، به کنگرهای برای طرح و پیگیریِ خواستهای کلانِ کشور چنگ بیندازد؛ امری که خود نشاندهندهٔ اوجِ درکِ سیاسی و تواناییِ او در کنار آمدن با طیفها و گروههای مختلف و متخالفِ سیاسی بود. مجید برای تحققِ این اهدافِ بزرگ، حتی با مخالفان و دشمنان نیز راه و روشِ خاصِ خود را در پیش گرفت: گشودنِ مدارِ آشنایی، دیدار و گفتوگو؛ تلاشی برای عبور از گسستها و تبدیلِ تقابل به امکانِ تفاهم، هرچند در حدِ حداقلهای ممکن.
در همین چارچوب، دیدارِ او با داوود خان و سپس، در دورهای دیگر، با ترهکی، برخاسته از همین خاستگاهِ فکری و نشاندهندهٔ هوش و فهمِ بهروزِ او از قدرت و سیاست بود؛ فهمی که تقابلِ صرف را کافی نمیدانست و راهِ نفوذ، گفتوگو و شناختِ مستقیمِ کانونهای قدرت را نیز میآزمود.
بهبیان دیگر، کمتر لایهای از قدرت و سیاست را میتوان سراغ گرفت که مجید در آن رخنه نکرده و حضوری، هم در سطحِ نظری و هم در عرصهٔ عمل، نداشته باشد؛ حضوری که از شناختِ ساختارها فراتر میرفت و به آزمونِ آنها در میدانِ واقعیِ سیاست میانجامید.
در چنین بستری، ائتلافِ این دستهجات و محافلِ پراکنده برای یک امرِ همگانی، ملی و حیاتی—یعنی مبارزه در برابر تهاجمِ روسیه—نیز شکل گرفت؛ تلاشی که در چارچوبِ یک ضرورتِ تاریخی و سیاسی، در قالبِ همگراییِ نیروهای متنوعِ سیاسی و اجتماعی صورت پذیرفت.
⸻
9) نقد روایت مجیدنامه
با این همه، با دریغ باید گفت که در «مجیدنامه»، اینگونه رویکردها و لایههای پیچیدهٔ کنشِ سیاسی، به حاشیه رانده شدهاند و در سایهٔ پارادوکسِ «دالِ مرکزی» متن، از قلم افتادهاند؛ گویی آنچه میتوانست بهعنوان یکی از کلیدهای فهمِ مجید و نسبتِ او با قدرت و سیاست برجسته شود، در میانِ روایتِ مسلط، کمرنگ یا نادیده گرفته شده است.
زیرا برجستهسازیِ چنین رویکردهایی، ناگزیر میتوانست خوانشِ قدسیگرایانه و منزهباورانه از مجید را به چالش بکشد؛ خوانشی که میکوشد او را در مقامِ شخصیتی یکدست، بیتناقض و فراتر از مناسباتِ پیچیدهٔ قدرت بازنمایی کند، حال آنکه واقعیتِ کنشِ سیاسیِ او، از درگیریِ فعال و آگاهانه با همین پیچیدگیها حکایت دارد.
سلاخخانهٔ استعمار
(خشونتِ سازمانیافته و چرخهٔ حذف؛
خوانشی دریدایی)
در تحلیل ساختارهای قدرت در جوامعی چون افغانستان، استعمار را نمیتوان صرفاً بهمثابه یک مداخلهٔ بیرونی یا رویدادی تاریخی فهم کرد؛ بلکه باید آن را در قالب یک «سازوکار» بازشناخت—سازوکاری که در آن، خشونت بهصورت نظاممند تولید، توزیع و بازتولید میشود. این سازوکار، در پیوندی ارگانیک با نیروهای واپسگرا و ساختارهای بومی قدرت، به نوعی نظم درونیشده از سلطه میانجامد که فراتر از حضور مستقیم قدرتهای خارجی عمل میکند.
در این چارچوب، «سلاخخانهٔ استعمار» را میتوان بهعنوان استعارهای تحلیلی برای توصیف فضایی در نظر گرفت که در آن، حذف—اعم از فیزیکی، نمادین و گفتمانی—به قاعده بدل میشود. این حذف، نه فقط از طریق سرکوب عریان، بلکه از رهگذر شبکهای از دالها، کدها و بازنماییها صورت میگیرد که سوژه را در موقعیتی همواره در معرض حذف قرار میدهد.
در دل چنین ساختاری، «مجید» بهمثابه سوژهای مرزی، در تقاطع نیروهای متعارض شکل میگیرد؛ سوژهای که همزمان محصول و قربانی این سازوکار است. اما آنچه به «مجیدنامه» امکان تمایز میبخشد، نه صرفاً بازنمایی این وضعیت، بلکه نوعی گشودگی هستیشناختی در متن است؛ فضایی که در آن، تکثر، تنوع و چندصدایی مجال ظهور مییابد و متن میکوشد خود را از سلطهٔ پیشداوریها و کلیشههای تثبیتشده رها سازد.
قدرت مانور «مجیدنامه»، دقیقاً به همین سطح هستیشناختی بازمیگردد: به امکانی که متن برای بازی دالها، تعویق معنا و گشودگی افقهای تفسیری فراهم میآورد. در این فضا، معنا نه امری تثبیتشده، بلکه همواره در حال لغزش و تعلیق است؛ و همین امر، امکان خوانشهای متکثر و عبور از انسدادهای گفتمانی را فراهم میسازد.
با اینحال، در یک خوانش دریدایی، همین متنِ بکر و ژرف، در عین گشودگی، با نوعی انسداد درونی نیز مواجه است. پارادوکسهای متن، علیرغم حضور و برجستگیشان، از سیطرهٔ یک «دال مرکزی» رها نمیشوند؛ دالی که همچون مرکزِ ناپرسیده، میدان بازی نشانهها را محدود میسازد و از رادیکالشدن تعویق معنا جلوگیری میکند. بهبیان دیگر، هرچند متن در سطحی به بازی نشانهها تن میدهد، اما در سطحی دیگر، این بازی را در مدار یک مرکز تثبیتشده مهار میکند.
در نتیجه، حرکت نشانهها و کدها در «مجیدنامه» بهطور کامل به سوی گسست و گشایش پیش نمیرود؛ بلکه در بسیاری موارد، به بازتولید همان مرکز بازمیگردد. این بازگشت، امکان طرح پرسشهای بنیادینتر و آغاز گشایشهای رادیکالتر را محدود میسازد و متن را در نوعی تعلیق کنترلشده نگه میدارد.
از منظر Jacques Derrida، میتوان گفت که «مجیدنامه» در آستانهٔ واسازی قرار میگیرد، اما بهطور کامل به آن تن نمیدهد؛ چرا که هنوز به یک مرکز معنایی—اگر بهصورت ضمنی—وفادار میماند. این وفاداری، اگرچه انسجامی نسبی به متن میبخشد، اما در عین حال، از رهاشدن کامل دالها و گشودهشدن بینهایتِ بازی معنا جلوگیری میکند.
با اینهمه، اهمیت «مجیدنامه» دقیقاً در همین تنش نهفته است: تنش میان گشودگی و انسداد، میان تکثر و مرکز، و میان میل به رهایی و بازگشت به نظم. این تنش، متن را به میدانی زنده برای خوانشهای انتقادی بدل میسازد—میدانی که در آن، معنا نه کشف، بلکه همواره در حال ساختهشدن و فروپاشی است.
⸻
جمعبندی
در نهایت، «مجید» را باید نه صرفاً یک شخصیت، بلکه خودِ متن دانست؛ متنی که در دلِ سلاخخانهٔ استعمار، امکانِ رهایی را در کنشِ با ازخودگذریِ خویش—با نوشتن با خونش رقم ميزند
این رهایی، نه بیرون از متن، بلکه در خودِ فرایندِ نوشتار و در مرزِ میان حذف و حضور شکل میگیرد؛ جایی که سوژه، در عینِ فروریختن، امکانِ دیگری از بودن را میگشاید.
«ز خونِ خویش خطی میکشم به سوی شفق»
سالار عزيز پور—
Salar Azizpour
منبع: آينه دارى متن
روايتى از سالار عزيز پور

