نوشته: احمد پوری
٥ جولاي ٢٠٢٦
مقدمه: جهان در میانپردۀ تاریک تاریخ
به تعبیر هوشمندانه آنتونیو گرامشی، فیلسوف ایتالیایی: “جهان کهنه در حال مرگ است و جهان نو برای زاده شدن دستوپا میزند؛ در این دوران فترت، شیاطین و هیولاها ظهور میکنند.” امروز جهان دقیقاً در لبه این گسست تاریخی ایستاده است. نظم غرب محور که پس از فروپاشی شوروی خود را پایان تاریخ میدانست، اکنون در چرخهای از بحرانهای اقتصادی، هنجاری و نظامی فرو رفته است. اما آنچه در این خلاء قدرت در حال متولد شدن است، یک نظم عادلانه نیست؛ بلکه آشوب ژئوپلیتیک در سطح کلان و ظهور هیولای فاشیسم الگوریتمی در سطح خرد است. برای درک این واقعیت هولناک، باید تغییرات ساختاری قدرت جهانی و پیامدهای اجتماعی آن را به صورت همزمان کالبدشکافی کرد.
بخش اول: کالبدشکافی غروب نظم غرب محور و عصر جنگهای چند دههای
کسانی که دگرگونیهای ژئوپلیتیک کنونی را درک نکنند، قطبنمای تحلیلیشان همواره جهت اشتباهی را نشان خواهد داد. توافقات راهبردی جدید میان چین، روسیه و قدرتهای شرق جهانی، سندی بر تولد یک جهان چند قطبی است که شاید هر صد سال یک بار رخ دهد. هژمونی تک قطبی آمریکا، به ویژه در شریانهای حیاتی آسیا، رو به افول است. پنج فاکتور کلیدی این سقوط ساختاری را رقم میزنند:
تغییر موازنه اقتصادی: رشد تکنولوژیک چین، افزایش وزن ژئواکونومیک گروه بریکس و کاهش سهم کشورهای G7 از تولید ناخالص داخلی جهان، زیربنای ثروت غرب را جابجا کرده است.
افول قدرت نرم و هنجاری: استانداردهای دوگانه غرب (مانند تحریم رقیبان و سکوت در برابر جنایات متحدان) ارزش حقوق بشر را به یک “سلاح سیاسی تنزلیافته” تبدیل کرده و لیبرال دموکراسی را با بحران مشروعیت بیسابقهای روبرو ساخته است.
تغییر ماهیت امنیت و جنگ: شکستهای استراتژیک آمریکا در جنگهای نامتقارن (مانند خروج فاجعهبار از افغانستان) و ناتوانی در مهار قدرتهای مجهز به بازدارندگی هستهای، کارایی مشت سخت ناتو را زیر سوال برده است.
شکنندگی دلار و سیستم مالی: روند پرشتاب دلارزدایی، سلاح سازی افراطی از تحریمها و بدهی ملی نجومی ۳۹ تریلیون دلاری آمریکا، پایههای سیستم مالی غرب را ناپایدار و حباب گونه کرده است.
ظهور نظمهای منطقهای متصل: جهانیشدن دیگر از کانال واشنگتن عبور نمیکند؛ پروژههای عظیمی چون “یک کمربند، یک جاده” چین و کریدورهای اوراسیا (مانند سرمایهگذاریهای طویلالمدت در قفقاز)، جغرافیا را از طریق اتصال (Connectivity) بازتعریف میکنند.
طبق تحلیل واقعگرایانه آندری بژروکوف، افسر اطلاعاتی سابق روسیه، جهان وارد عصر “جنگهای چند دههای” شده است. غرب به دلیل ترس از تقابل مستقیم هستهای، دکترین نظامی خود را به استراتژی “آبپز کردن آرام قورباغه” تغییر داده است؛ یعنی افزایش تدریجی فشار، فرسوده کردن سیستماتیک ساختارها و استفاده از ابزارهای نوین مانند اینترنت ماهوارهای، پهپادهای دقیق و آزمایشگاههای بیولوژیک مرزی. این واقعیت نشان میدهد که برای کشورهایی مانند ایران یا روسیه، راهبرد “تسلیم یا عقبنشینی تاکتیکی” دیگر کارکردی ندارد، زیرا هدف غایی سیستم، نابودی استراتژیک رقیب است. در این موازنه، خاورمیانه به عنوان چهارراه رقابت سهجانبه، پتانسیل بالایی دارد که در صورت عدم باخت ایران، آن را به هژمون منطقهای تبدیل کند، یا در صورت سرریز شدن بحران به تنگه هرمز، کل جهان را وارد یک نبرد فرامنطقهای کند.
بخش دوم: فاشیسم الگوریتمی و تراژدی آفریقای جنوبی
در حالی که نخبگان امنیتی فراملی — به تعبیر جولیان آسانژ — پول مالیات مردم را در خون ملتهای افغانستان، عراق، یمن و خاورمیانه میشویند تا به جیب کارخانههای تسلیحاتی سرازیر کنند، در لایههای پایین جامعه اتفاق هولناکتری در حال رخ دادن است: هدایت خشم طبقاتی به سمت جنگ داخلی میان فقرا.
آفریقای جنوبی امروز به آزمایشگاهی عریان برای فاشیسم نوین تبدیل شده است. ریشه این بحران به شکست پروژه “آشتی ملی” در سال ۱۹۹۴ بازمیگردد. کمیسیون حقیقت و آشتی (TRC) به رهبری دزموند توتو، “بخشش اخلاقی” را جایگزین “عدالت اقتصادی” کرد. در نتیجه، آپارتاید نژادی حذف شد اما آپارتاید اقتصادی باقی ماند؛ به طوری که امروز اقلیت ۸ درصدی سفیدپوست همچنان مالک ۷۲ درصد زمینهای کشاورزی است و اکثریت ۸۰ درصدی سیاهپوست تنها ۴ درصد زمین را در اختیار دارد. نخبگان جدید حزب حاکم (ANC) به رانتخواری رسیدند و تودهها با بیکاری ۳۵ درصدی در حلبیآبادها رها شدند.
در چنین انبار باروتی، رهبران پوپولیست و اینفلوئنسرهای راستگرا با بهرهگیری از لومپنها، تمام ناکارآمدیهای سیستم (بیکاری، جرم، مواد مخدر) را به گردن مهاجران فقیری میاندازند که خود قربانی فروپاشی اقتصادی در زیمبابوه و موزامبیک هستند. معترضان با چوب، چماق، نیزه و شمشیر به جان پناهجویان میافتند؛ این دقیقاً همان الگویی است که امروز در اروپا علیه خاورمیانهایها و در ایران در قالب ناسیونالیسم افراطی و فاشیسم خودباخته علیه مهاجران افغان رخ میدهد. فرد فقیر بومی، به دلیل نداشتن آگاهی طبقاتی، خود را با مستبدین تاریخی همذاتپنداری کرده و به جای حمله به ۱ درصد غارتگر حاکم، به حلقه ضعیفتر از خود حمله میکند.
بخش سوم: تفاوت بنیادین فاشیسم کلاسیک و فاشیسم نوین
برای مبارزه با این هیولا، باید درک کرد که فاشیسم امروز با فاشیسم کلاسیک قرن بیستم (نازیسم) تفاوتهای ساختاری دارد. این تفاوتها را میتوان در جدول زیر خلاصه کرد:
فاشیسم کلاسیک (مدل هیتلر و گوبلز) = A
فاشیسم نوین (مدل الگوریتمی و دیجیتال) = B
ویژگی منبع قدرت و هدایت در A حزب توتالیتار، دولت مرکزی، رهبر کاریزماتیک است.
ویژگی منبع قدرت و هدایت در B پلتفرمهای دیجیتال، میلیاردرهای فناوری، اینفلوئنسرها است.
ویژگی ساختار پروپاگاندا در A عمودی (تزریق نفرت از بالا به پایین از طریق وزارت تبلیغات)
ویژگی ساختار پروپاگاندا در B افقی (تولید و تکثیر خودجوشنمای نفرت توسط خود تودهها)
ویژگی ماهیت دشمن در A ثابت و بیولوژیک (یهودیان، کمونیستها، رنگینپوستان)
ویژگی ماهیت دشمن در B سیال و متغیر (امروز کارگر سوری، فردا افغان، پسفردا اوکراینی یا ایرانی)
در فاشیسم الگوریتمی، میلیاردرهای تکنولوژی پلتفرمهایی طراحی کردهاند که محتوای خشمآلود و بیگانهستیزانه را عمداً پربازدید میکنند. کاربر با لایک و اشتراکگذاری، تبدیل به “سرباز ناخودآگاه و رایگان ارتش نفرت” میشود. او فکر میکند خودش به این تحلیل رسیده، در حالی که مسیر ذهنی او توسط الگوریتم مهندسی شده است.
همچنین این فاشیسم پوششی “چپنمایانه” به خود میگیرد؛ با شعار “دفاع از کارگر بومی” ظاهر میشود اما به محض رسیدن به قدرت (مانند دونالد ترامپ)، مالیات ثروتمندان را کاهش داده و به اتحادیههای کارگری حمله میکند. دشمن در این سیستم “سیال” است تا به عنوان یک سپر بلا، خشم ناشی از نابرابری نئولیبرالیسم را از ساختارهای ثابت قدرت منحرف کند.
این فرآیند با یک “آپارتاید بیومتریک جهانی” تکمیل میشود. در دوران جنگ سرد، دیوار برلین با ۱۵۵ کیلومتر طول، نماد استبداد نامیده میشد؛ اما امروز دیوارهای دیجیتال، پهپادها و حصارهای مرزی بیومتریک ساختهشده توسط غرب و احزاب راست افراطی، از محیط کره زمین فراتر رفتهاند تا جزایر مرفه میلیاردرها را از اقیانوس فقرای جهان جدا کنند. با تشدید بحرانهای اقلیمی، اگر این فرآیند مهار نشود، جهان شاهد وحشیانهترین جنگهای بقای نژادی خواهد بود.
نتیجهگیری: ساخت آنتیبادی در برابر ویروس دیجیتال
امروز دیگر تقابل میان “فاشیسم و لیبرالیسم” نیست؛ واقعیتِ هشدار دهنده این است که لیبرالیسم خود به فاشیسم تبدیل شده است. سیستم برای بقای خود، خشونت را به حاشیهها و حلبیآبادها تبعید کرده تا از مرکز محافظت کند.
تنها راه رهایی از این جهنم، کسب دو آگاهیِ همزمان است:
آگاهی طبقاتی: برای فهم این حقیقت که دشمن واقعی کارگر خارجی نیست، بلکه نخبگان مالی و شرکتهای چندملیتی هستند که ثروت جامعه را غارت کردهاند.
سواد الگوریتمی و رسانهای انتقادی: برای درک اینکه چگونه پلتفرمهای دیجیتال، نفرت را در ذهن ما بازتولید میکنند.
وظیفه نخبگان و روشنفکران انقلابی، ساخت آنتیبادیهای ساختاری است؛ آنتیبادیهایی در قالب رسانههای جایگزین، هستههای پایداری محلی و تشکیل اتحادیههای فراملی که کارگران بومی و مهاجر را در یک جبهه واحد متحد کند. جهان باید از “بخشش اخلاقی” دست بردارد و به سمت “عدالت اقتصادی واقعی” حرکت کند. تنها از این طریق است که میتوان خشم تودهها را کانالیزه کرد، از دام جنگ مویرگی فقرا عبور کرد و به اتحاد سراسری مظلومان علیه غارتگران بینالمللی دست یافت. جهانِ عادلانهتر، نه یک هدیه تاریخی، که یک وظیفه است؛ و بار این وظیفه بر دوش همهی ماست. با احترام،

