دسته: شعر و ادب
-
شهر طلا
بیگانه نبود آنکه شکست قفل در ما از غیر نبود زخم عمیق بــــر جگــــر ما آنی که به یغما همه دارایی ما برد بود هموطن فتنــــه و اشغالگر ما هر دون و دنی حاکم این شهر طلا شد از جهــــل عـــوام و حَکَــــمِ بی خبـــــر ما از قاتل و از جانی و دهشتگر و از…
-
من و کتاب زندگی
جای اسمم در کتــــاب زنــدگی انسان نویس هویتم را بی کس و بی میهن و نالان نویس زادگاهم را که جــــان بگرفتــــه اعضایم از آن مهد جنگ و آتش و باروت و آتشدان نویس شهری را که زندگی دارم اگر نشناختی کابل دوزخ نشان و جنت ویران نویس قریه ام را دشت خشک و جاده…
-
رنگِ فَلَق
پنجره ها بسته اند، شهر پریشان کیست ؟ رنگ فلق هر سحر، خون شهیدان کیست ؟ آب نه پوید به جوی، باغچه بی رنگ و بوی دختر مست بهار بسته به زندان کیست ؟ باغ ندارد صفا، مرغ ندارد نوا ابر سیه هرکجا، آ ه یتیمان کیست ؟ باد صبا در گذر مشک بهارش به…
-
اگر بیگانه را با دیده بیگانه میدیدیم
استاد « کهزاد» چه زیبا بود که دل های همه پاک از ریا می بود حریم خانه دل روشن از عشق خدا می بود دعای خاکساران آبروی اغنیا می شد اگر یک تکه نان خشک در دست گدا می بود اگر از گلشن وحدت گلی امید می چیدیم چرا این ساز یکرنگی به کشور بی…
-
درد را آتش کن…
راست می گویی که بیزاری ز درد؟ زخم های سینه می خاری ز درد؟ یا که می گویی جهان گندیده است پس چرا خاموش و بیماری ز درد؟ گر که بیداری به دارت ره نبرد صرف بیداری و بیداری ز درد حلقه شد حلقوم تو از چنگ مرگ ناله ها در دل فقط کاری ز…
-
چشم افق بینی بیار…
آن گریه های بی ثمر، یک نعره دریایی نشد آن ناله فریادی نشد، یک شمه غوغایی نشد آن گفتگوی مور ها ماند و زبان مرچگان از آنچه می گفتیم آن، آوای از مایی نشد قاموس هستی طعمه ی، موشان صحرایی شده پیدا در آن چه مانده است، نامی ز فردایی نشد مجنون جنون خویش را…
-
بیاازراه بیداری،زکوتل های اندیشه
مگر سنگی سخن گوید، سکوت سینه سنگین است بکش ای درد فریادی، دهن بسته ز تمکین است تهی تصویری و بیگانه جوی نقش رنگینی که این گمگشتگی از خویشتن، آیینه آیین است نفس های شریف عشق گر از سینه ات گم شد به پا ایستاده ای، روحت، ولی تسلیم تدفین است سواران قطب گم کرده،…
-
راه پیدا کن…
دستِ میروید ز تو، تا درگشاید روی تو؟ چشمِ در تو میشگوفد تا ببیند سوی تو؟ گوش کن از گردشِ خونی که در تو جاری است قصههای دردِ بیپرسانِ از آموی تو ای فَلَج، روحت فَلَج، ای عشق و آئین ات فَلَج زندگی را زنده کن، تا سر کشد آهوی تو عطرِ فردا را ز…
