دسته: شعر و ادب
-
تسلیم پیش حکم قضا وقدرچرا؟
دردا که شام فــــتـــنــه نــــدارد سـحـر چرا؟ خــیـــزد غبارفتنه ز هربام و در چـرا؟ تـاکـی خـراب و برهم و درهم اساس ملک؟ بی سرنوشت کشور و ما در بـدر چرا؟ این کــشـــتـی شکسته و این بحر پــرخطر وین نا خدای خفته و موج خــطر چرا؟ این مـــلــت ســتـم زده تــــا روز رستـخیز در بحر حادثات…
-
ای نسل خواب رفته
ای نسل خواب رفته ، سازت صدا ندارد شاید بگویی دارد ، اما رسا ندارد بغض است در گلو ها مایوس هر که بینی کوه و کمر پر از درد، گویی دوا ندارد شهر هر طرف پر اجهاف، برگهای باغ غمگین چون باغبان پیرش ٫، شرم و حیا ندارد پیچیده یی به دورت، از تار…
-
زندگینامه محمد ابراهیم صفا
دوستان نهایت گرامی ! اکنون یک شخصیت ملی ، ترقی خواه ، دموکرات، وطن دوست ، شاعر که همیش زمزمه می نمود که ((. من لاله آزادم ،خود رویم و خود بویم )). را به معرفی می گیرم ، روح اش شاد ، یادش گرامی . ((. زندگینامه محمد ابراهیم صفا. )) محمد ابراهیم صفا…
-
صدای جرسی نیست
صبحیم وبه سر نیت آزارکسی نیست مجبور سکوتیم چو فریادرسی نیست عمریست نفس سوخته ی موج سرابیم آن چیز مراد است به آن دسترسی نیست مردیم و لگد کوب ستم گشته روانیم پرسنده به بیداد در اینجا عسسی نیست بگرفته گلو نیست به فریاد صدایی صد آئینه گویاست ولی دادرسی نیست سلب است در این…
-
قیزیق خرمهره بازاری
تلانلندی بواوچماق ملک قولاق سال داستانیمگه یوره ک کویماقیدن سورمه فراق اوت اوردی جانیمگه توشیب هراویده ایریلیق یمان حالت بولیب قالدی اولوس قالیب قرا کونگه ، جفا بولدی روانیمگه قلیب صلح آتیگه دعوت ییتیب نیرنگ لر هر یان بیریب برباد ملک ورحم قیلمی نو جوانیمگه عجب لهو مکدر دشمن ملت گه یول بیرماق قلیب فاشیست…
-
جادوگران شب
در شهر شب که جلوه گه رنج و ماتم است سیمرغ خوفناک و سیه بال وحشتی گسترده بال خویش *** نی آبِ گریه می چکد از ابر پاره ئی نی زآذرخش تند جهیدن شراره ئی نی برق خنده ئی ست به چشم ستاره ئی تا رهروان راه شکست طلسم را از اوج آسمان بنماید اشاره…
-
اعتراف
ماييم ما كه جهد فراوان نكرده ايم يك درد خلق غمزده ،درمان نكرده ايم ماييم ما كه اين سر شوريده را هنوز در گيرو دار معركه ،قربان نكرده ايم ماييم ما كه دامن اين دشت و كوهسار از لاله هاي سرخ ،چراغان نكرده ايم در آتش شكنجه غولان روزگار خاكستر سيه شده ،افغان نكرده ايم…
-
کاج ها شکستند
دیشب کهمهتاب زد نقاب سحابی بروی خویش یک کهکشان گریست دل آسمانی ام شب را سحر نمود دلم با ستارگان انگار که اختران گریستند تا سحر دیدم صفای اشک به دلهای سبزه زار کان چادر حریر به رخ خود کشیده بود تا راز غمهای های سپهر را نهان کند دی بود محشر خونین درد ناک…
-
توفان درد
همچو صیدی بند دام قاتلان افتاده ایم این چه قسمت بود ما، در این مکان افتاده یم ملتی گشته اسیر نا کسان از ابلهی از نفاق و تفرقه، باهم به جان افتاده ایم سالها در کام غفلت با جهالت زیستیم آه بنگر بیخبر، از کاروان افتاده ایم! درد توفان کرد و بغضم در گلو پیچیده…
-
گریختگی ها:
گریختگی ها:در روزِ بد ازین وطن، رهبر گریخت!بسیار زود یکی پَیِ دیگر گریخت!آنکس که گفت: «میمانم و میسازم!»او از همه شتابان جلوتر گریخت!دزدانِ نامدارِ اقوام مختلف!هرکس قرارِ سهمش با سیم و زر گریخت!از دوستم و عطا و احمدضیای مسعود!تا صالح و خلیلی و اتمر گریخت!جاروی برقی و تی وی به پُشتِ او!رو سوی ترکیه سرور…
